تبليغاتX
یوخا

خواننده اي براي بي ستون ايميل زده كه: خواب ديده ام، گويا يك صفحه شده و سردبير چيريش بر ديوار مي مالد و مديرمسئول آن را مي چسباند.
اين خواب، خواب مرا آشفته كرد ( از شما چه پنهان كه ياد اعلاميه ي ترحيم افتادم ) و با افسوس به ياد خواب امين 16 ساله افتادم كه سال گذشته، خواب ديده بود: گويا 16 صفحه شده است. البته باز صد رحمت به اين خواننده كه، لااقل يك صفحه براي ما باقي گذاشته و الا بسياري خواب بدون صفحه براي گويا مي بينند.
اين در حالي است كه مديرمسئول ما مي خواهد، مسئول بلندي باشد و فكر اين را نمي كند كه همين حالا، هم مدير است و هم مسئول و هيچ مقام ديگري اين دو واژه را همزمان كنار نام خويش ندارد. وبه نظر اين ستون شكسته، بسياري از خواب هاي بد، از همين ناحيه شكل مي گيرد.
گفته ايم و بار دگر مي گوييم: براي بالا رفتن، شانه هاي بسياري لازم داري كه پاي بر آن ها بگذاري و كساني را نردبان خويش سازي. رسيدن به قله مستلزم اين است كه تپه هاي بسياري را زير پا بگذاري!
گفته ايم: فتيله ي انتقاد را پايين بكشيم كه باد غالب دود آن را وارد دفتر گويا مي كند و او گفت: انتقاد سازنده است! و خوب مي داند كه براي ساختن و نوسازي و سازندگي كمي خراب كاري لازم است و ما چون تيشه بر مي داريم كه بر ستون ديگران بكوبيم، كل بنا بر سرمان خراب مي شود.
گفتيم انتقاد از كساني كه ابر را نه در برابر چشمان خويش كه در برابر آفتاب مي پندارند، سخت است و او گفت: بايد گفت ‌و آن قدر گفت كه عيب جويي را از خود شروع كنند.
گفتيم: آن ها را كه چون كودك دست بر چشمان خويش مي گذارند و در خيال خويش از ديد پنهان مي شوند، مردم زود مي شناسند و او گفت: بايد گفت و آنقدر گفت كه خود او هم بداند كه تنها سرش در برف است و باقي مانده اش آشكار. و بايد گفت و آن قدر گفت كه، بداند نمي توان از چشم خلق پنهان شد و آن ها كه پنهان مي شوند، چيزي را پنهان مي كنند و ماه براي هميشه پشت ابر نمي ماند.
برخلاف آن نماينده ي تبريز كه از طرح « مديريت بحران » سخن گفته بود، ما از بحران مديريت صحبت مي كنيم، بحراني كه چونان گسل در انتظار است و ما چون آن را تحريك مي كنيم، زمين مي لرزد.
اي مدير ما اگر مدير شدي و به عبارتي اگر چتر شدي؟ مبادا كه در سايه ات، مديريت سايه شكل بگيرد و عده اي به جاي تو كه نه، براي خود مديريت كنند، بلكه بسياري را در سايه ي مديريت خويش به كار دار.
آيا مي داني، اصلي در مديريت معتقد است كه: من همانم كه مي نمي گويم! و آيا تو هنرمند اين اصل هستي؟
و آيا مي داني اصل معمول ديگر اين كه: يا با مايي، يا عليه مايي! و ماده اي از آن: آن كه از ما مي گويد، يا مدح مي كند و يا دشنام مي دهد!
براي صعود، همقطاراني لازم داري كه مانند حلقه هاي زنجير همديگر را نگه داريد و براي هم قلاب بگيريد و پرتاب شويد. حلقه اي كه قطع يكي را بقيه مانع مي شود و بدان كه ائتلاف مديريتي از لوازم مقاومت در مديريت است.
اگر نشد كه يكشبه خود را ميزدار بزرگي يابي، از صفر شروع كن. در ديوان، سيماي بقيه را تيره ساز تا سيماي تو عيان گردد. و بسيار كارها كه به فراخور زمان و مكان بايد انجام دهي. از برف روبي بام مافوق گرفته، تا مشايعت فرادستان و گردگيري كفش هاي آن ها و انجام خرده فرمايشات و ...
مي بيني كه كار سخت است و از اين اصول بسيار است. اي مدير و اي مسئول اگر توان طي اين همه راه را نداري، ديگران را حساس نكن و گونيا را در خطر نكن.
اگر اين همه و بسيار بيش از اين را در توان نداري، ديگران را آسوده ساز تا از گويا ستيزي دست بردارند. آن ها را كه با دو كلمه نقد كم جان فكر بد مي كنند و خواب بد مي بينند، نبايد بيش از اين تحريك كرد.
خوب شد كه پيشنهاد چاپ كاريكاتور مقامات محله را كه داده بودي، شوراي سياست گذاري نشريه رد كرد و گرنه خواب ها تبديل به كابوس مي شدند.
و برخي همواره در محافل با لحن عجيب مي گويند:
اوجه شير بيزه اوجه شير گويا
سوز آتير بيزه اييه شير گويا

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:16 | لينک ثابت |

از مجلس ترحيم شهروندي بر مي گشتم و هنوز برخي از صداها و سيماهاي آن مجلس در دالان آرشيو ذهنم حواس مرا مشغول داشته بود. پس از قرائت فاتحه نيم خيز شده و مرتب سر تكان مي دادم تا صاحبان عزا مرا ببيند و در فهرست داشته باشند، اما نديدند و موقع خروج هم آنقدر باسان باسان (1) شد كه رؤيت نشدم و زحمتم هدر رفت. اين كار نيكويي است. 25 درصد مراجعين به مجالس ترحيم و تذكر ناآشنا هستند و به عبارتي مردان عصر پنجشنبه هستند.اين براي كساني كه كسي را ندارند دلگرمي است.مراجعه ي آشنا و ناآشنا به اين مجالس باعث مي شود كه در پشت سيماي اندوهگين صاحبان عزا، اندكي خوشوقتي باشد و كمر آن ها زير بار غصه خم نشود. من به چشم ديدم، خوشوقتي آن ها را، وقتي تابلوها مي آمدند و بزرگ تر از نام مرحوم، نام و نام خانوادگي و سمت و مقام تابلوآورنده به چشم مي خورد.و نيز يكي از آن ها را كه با چه سرعتي پيتيك (2) به اشعارخوان رساند كه: آقاي …..هم مجلس ما را مزين كردند ( به گمانم با گونه هاي سرخش ارتباط داشت ) و يا وقتي كه خود اشعارخوان بدون هماهنگي با صاحب مجلس گفت: آقاي مهندس …..هم مجلس ما را منور كردند،( به گمانم با سر شيشه اي او ارتباط داشت )13 درصد غرور در شانه هاي مردان ايستاده در طرفين درب قابل محاسبه بود.و يا وقتي كه خيل امضاي ذيل تومار اعلاميه و نام كارخانجات و شركت ها و ادارات و دانشگاه ها و مراكز نظامي و انتظامي و مدارس و محلات خوانده مي شد، حجم كالبد آن ها افزايش قابل توجهي نسبت به جرمشان پيدا مي كرد. سر مبارك ما هم كه به خاطر كمال همنشيني با سردبير موي اندك خويش را ريخته، تا نشان دهد كه سر دانا موي نگه نمي دارد، از شدت سرما يخ بسته بود، در رأس كالبد منقبض شده فرمان مي چرخاند.در اين حين انگار كه سرب داغ بريزند بر قطعه اي يخ، نقطه اي از سرم « جز » ( به سكون اول و دوم ) كرد.دست بر سرم كه كشيدم، متوجه شدم حالت مايع دارد و كمي تا قسمتي اسيدي. كارشناسي نكرده، معلوم بود كه كلاغي آفتابه برداشته و رفع حاجات نموده است. اين كلاغ ها از نوع « آلا قارقا » هستند و از پرندگان مهاجر محسوب مي شوند.همان موقع ياد خبري افتادم كه شب قبل در خبرگزاري ها خوانده بودم و آن، اين كه مي خواهند پرندگان مهاجر را سرشماري كنند.به خاطر سپردم كه اين موضوع را در بي ستون بنويسم. بنويسم كه اهر بجنبد و حقش نرود. شايد بودجه اي براي سرشماري هست و حتي اهر به عنوان شهر كلاغ زده مي تواند از كانال مخاطرات طبيعي وام و تسهيلات قابل توجه بگيرد. كما اين كه هجوم ملخ يك مخاطره ي طبيعي است. كلاغ ها پياده روها و خيابان هاي ما را كثافت كاري مي كنند و كلي خسارت مي زنند. حالا بي خيال اين كه چرا از بين انواع پرندگان مهاجر فقط « آلا قارقا » به اهر مي آيد و اين همه در خيابان ها و پيادروهاي آن، كرمليك (3) مي سازد.و حتي خواندم كه در شهرهاي بسياري پرندگان مهاجر زيبا موجب رونق گردشگري فصلي و ورود پول مي شوند. به نظر من باز نبايد نااميد بود، مگر: قَجَله چه كم از بولبول دارد قالقان چه كم از گول دارد كلاغ طويل العمرترين موجود است و شايد هستند گردشگراني كه عاشق ديدن اين هايند. ما بايد گردشگريابي كنيم. بگذريم اين ها را در بي ستون مي نويسيم.با اين فكرها به خانه رسيدم و شرح ماوقع به شريك زندگي كردم و اسباب شادماني او و وراث را فراهم ساختم.و ساعاتي در وجه سرِ ما و ارتباط آن با روغن و باميه و مريض خانه سرود خواندند.( در اين دوران كمبود ابزارآلات شادماني ). صبح، هنگام تناول صبحانه، شريك زندگي گفت: اي مرد، ديشب در تب مي سوختي و اين ابيات مي دوختي!:

آيري شهره دُرنا گئدير                بيزیم شهره آلا قارقا 

سندن سوواي بيزيم      يوردي كيمدي يادا سالا قارقا

 خيابانا مالات توكوب            چك اوستوندن مالا قارقا

 اسيد قئغين آخاجلاردان          توك باشلاري دالا قارقا

 اوغري گلسه بيلن اولماز        سن بوشهري تالا قارقا

غربت رها اولكه سيني            سالوب يامان حالا، قارقا

يوخ قاباغا باخماق اوزي             دونوب باخير دالا، قارقا

 بولبوله داش دَيَن يرده               گرك سازين چالا قارقا

 الينده وار آفتاباسي                    گليب بوردا قالا قارقا

 سنه اَيري باخان اولماز       خوش گليب سن بالا، قارقا

بعد از اين هر از گاه كلمه اي از دهانت مي پريد، ولي بيت نميشد، فكر كنم، قافيه كم آورده بودي! گفتم: آدم بيدار كه قافيه اش تنگ مي آيد، چه رسد به آدم خواب! راستي سال ها پيش قبل از ازدواج كه تبم بالا بود، شعري داشتم و حال قصه ي غصه ي من است:

سكوت باغ را

هر از گاه قارقار خشك كلاغي مي شكند

و باغبان پير

 امسال نهالي نكاشته است.

 دُم نوشت:

 1) ترافيك

 2) برگ نوشته

 3) كرمليك ( به فتح اول و سوم و سكون باقي حروف ) فضولات حيواني كه روي هم ريخته شده و تسطيح گشته و مرحله ي خشك شدن را طي مي كند، تا بعداُ در قطعه هاي مورد نظر برش دهند و براي سوخت در تنور آماده سازند.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 22:41 | لينک ثابت |

خواننده ي محترم و محترمه، اي نبار در اين شماره چيزي براي خواندن و خالي كردن اوقات فراغت نيست. بي ستون در تب انتخابات: به نامزد مورد علاقه گفتيم ائتلاف كند، ولي نكرد و گفت: در ائتلاف چيزي از ديگران به ما نمي رسد،ولي از ما به ديگران مي رسد! گفتيم: رقبا تيراژ پوستر خويش به صدها هزار رسانده اند.گفت: مردم ما را مي شناسند و ما در قلوب آن ها جاي مرغوبي داريم.گفتيم :

عده اي اجاره كرده اند قهوه خانه         ها مي دهند به خلق رايگان چاي و قليانا

بساط شام و ناهار و كله پاچه مهياست             پر و خالي مي شود بسي قازانا

 پوستر مي زنند بر لندروور و ليسانا              رديف مي شوند، بوق زنان در خيابانا

غزليات و شعر سپيد و رنگي مي خوانند          دست و پا مي برند به تذكره و ديوانا

هر چه گفتيم، گفت: جوجه را آخر پاييز ( منظورش 24 آذر بود ) مي شمارند.مشاور جمله سازي هر چه جمله ي نيكو گفت، نپذيرفت.رقبا پيش بودند و حتي مشاور شرايط اضطراري گفت: چون بر رقيب غلبه نتوانستي كرد، تقلب كن! و او نكرد، و تنها و تنها گفت: جوجه را آخر پاييز ( منظورش 24 آذر بود ) مي شمارند.حتي كارگاه تنظيم اهداف و برنامه هاي ستاد او شب ها فسفر سوزاندند و حتي از بخش خصوصي چند اهداف نويس مجرب آوردند و اهداف الواني تنظيم نمودند، اما كار از كار گذشته بود و او تنها گفت: نگران نباشيد، جوجه را آخر پاييز ( منظورش 24 آذر بود ) مي شمارند. آخر پاييز كه آمد: بسياري جوجه ها شمردندني و نامزد ما جوجگانش به زحمت شمردنش نمي ارزيد! و او در حالي كه حتي يك بره هم پشت سرش بع بع نمي كرد، به سوي افق دور شد و حتي حوصله ي انتشار ظولوم نامه هم نداشت. آري نامزد مورد حمايت ما، رأي نياورد و تيشه دار اين جبال گرانيتي چند روز، خويش را در خانه محبوس ساخت و تاريكي اختيار نمود و موسيقي غمناك نيوش كرد و غذا تناول نكرد و بيست كيلو از كيفيت بدنش كاسته شد. حتي عده اي ( جهت غني سازي اوقات فراغت خويش ) مرتب براي او اس ام اس زدند كه: مي خواهند آرا صناديق را دوباره بشمارند و نامزد شما چند رديف در جدول نتايج، بالا مي آيد، هر چند بعداً معلوم شد كه كار بجانيق (1) بوده است. اما در اين ميان پندي از ميان اس ام اس ها درآمد و او را منقلب كرد و بهبود نسبي يافت: اس ام اس سبك خراساني:اي تب گرفته ي انتخابات و اي قلوه ي تو پر از غم و نا اميدي، در نااميدي بسي اميد است.از مورچه درس بگير كه دانه ي گندمي را از ديوار صاف بالا مي برد و و مرتب پايين مي افتاد، اما ناميد و دلسرد نشد و آن قدر بالا و پايين شد كه بالاخره بالا شد و پايين نشد. چند روز بعد تني چند از عشاق، از جمله مجنون،وامق،ويس آمدند ( هر كدام يك كيلو چغندر قند به رسم معمول آورده بودند ) و سرسلامتي كردند و اين كوه كن را به محل كارش بردند و او شروع به كار كرد. نامزد ما « رأي ايتيرن » است و قيمت زمين و مسكن در محله ي او ( كه محله ي ما ) كلي افت پيدا كرد،خوشا به حال باجناق ما كه نامزد او رأي آورد و خانه اش كلي بهاي مضاعف پيدا كرد.سجلّي ما رأي خويش به نامزدي هم نداد كه حاضر بود، هديه اي هم در تشكر از او ( به خاطر علاقه اي كه عملاً به مردم سالاري نشان مي دهد ) به او بدهد. در پاسخ دورگويش چه ها كه نگفت و حالا كه من آن را بازشنوي مي كنم، يقين مي كنم كه تب داشته است:

خطاب بر سجلّي من گفت پوستري         اي سرخ جامه چرا مي شوي پنهانا

برخيز و بيا به قهوه ي خانه ي ما                        چايي بخور و دود نما قليانا

بدين نمط تو گر نشدي دود گير ما               بفروش به ما تو رأي خويش الآنا

گفتا كه رأي ناموس هر سجلي است       ناموس خويش من نفروشم به چند تومانا

بي ستون بعد از بهبودي نسبي: اگر دست ها و پاها هم به سهم خويش كار مي كردند، اين زبان بيچاره جور آن ها را نمي كشيد و اين همه در كار نمي شد. انتخابات شوراي شهر انجام شد و زبان ها آرام گرفتند. اين ستون بي خطر شخصاً گفته هاي كانديدگان منتخب را بايگاني كرده و مرتب براي آن ها گوشزد خواهد كرد. چرا كه: كردند بسي پندارها گفتند بسي گفتارها اكنون كه رأي آوردند شد نوبت كردارها حالا كه همه چيز به خوبي و خوشي و سلامتي پايان يافت، نتيجه را بايد پذيرفت و نامزد ما هم كم كم متوجه مي شود كه: شكست مايه ي پيروزي است. نامزدان فاتح هم از ما دلگير نشوند كه طرفِ نامزد مغلوب را گرفتيم، اگر پوسترتان را در هفته ي طبليگات به شوشه ي دكان خويش نزديم،بعد از اعلام نتايج، تشكرات نامه ي شما را در قطع A3 تابلوي ديوارمان كه كرديم!

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 22:40 | لينک ثابت |
 
business article