تبليغاتX
یوخا

هر روزتان نوروز

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 21:31 | لينک ثابت |

چهارشنبه سوري آمده بود، قرار داشتيم كه خوشحال باشيم و لب هايمان كش رفته باشد و اما ترس از همسايه ي يمين و يسار داشتيم كه اگر مراسم آتش پرون به پا داريم، يكي ما را واپس گرا بنامند و اگر به پا نداريم، ديگري بي تاريخ و هويت بنامند.سيماي وزين مرتب زخم و پانسمان نشان مي داد و ترقه ها پارازيت مي انداختند، ميان ما و ترانه ي پيش درآمد نوروز. مي خواستيم با آتش مخالف باشيم كه ترقجات هم قوزبالاقوز شد.اصلاً آن ها كه گاوبازي مي كنند و خود را به گوجه فرنگي مي بندند، گل بازي و رنگ پاشي مي كنند و حتي كشورشان را سامانه ي پرفشار فشفشه فرا مي گيرد، چرا كشته و زخمي نمي دهند؟
پسرم فكر مرا خواند و گفت: ما از صنعت مونتاژ ضربه مي خوريم! اگر ترقجات و فشافيش ( جمع مكسر فشفشه ) استاندارد وارد كنيم، چنين نمي شود. ترقجاتي كه توسط غيرمتخصص ها و قاچاقي مونتاژ شود، همين مي شود!
منزل گفت: قرار بود گل بگوييم و گل نيوش كنيم، چرا بحث سياسي مي كنيد،‌مراسم آتش پروني دير شد.
آري، اصرار وراث موجب شد تا ضمن احتياط لازم بساط آتش و سور در حياط فراهم نماييم.آتش روشن شد و ما مشغول به جاي آوردن اعمال مربوطه شديم. در حال پرش بوديم كه فيوز ديوان  نور پريد و برق محله ي ما برفت و ظلمات برقرار گشت و در گير و دار « آتيل ماتيل » و تقسيمات سرخي و زردي يكديگر، بخش هايي از ما سوخت.خداي اين ديوان برقجات را از ما نگيرد كه « ياريمادوق ايستي سيندن/ كور اولدوق توستوسوندن » ما كه منتظر « تاباق » و « پاي » از منازل ابوي بوديم. آن شب عزيز بي پلو مانديم( آيفون برق نداشت و انفجارات هم مانع از شنيدن تق تق دربمان بود و تاباقچي ها بي انعام برگشته بودند ) آن شب  گوشت زرد يارانه اي تبديل به احسن كرديم و دل و دماغ از ما رفت.
ورثه ي كبيره اصرار داشت كه برود و ترقه جات بتركاند و من كه چشمم آن همه خسارات و  زيان هاي مالي و جاني ترقه جات را در سيما ديده بود،‌نگران بودم و ورثه را اندرز دادم كه خطر دارد،‌ ضرر دارد و گفت: چرا براي  بچه هاي ديگر خطر ندارد. و شنيد: آن ها خطر را به جان خريده اند و بچه هاي بدي هستند.آمديم داخل خانه و در روشنايي مشعل گازي بحث مدت ها ادامه داشت. او گفت: اغلب كشور ها فشفشه باران مي كنند و ما هم گاه فشفشه مي بارانيم و آن موقع خطر ندارد.اما حالا خطر چون تگرگ مي بارد.
ناگهان بمبي در حياط منفجر شد و مرا به سوي درب كشيد: كيسه ي نايلوني را مشاهده نمودم كه به سوي من خيره بود و يِميش مي خواست.برگشتم و جوراب و كمي آجيل آوردم و در قورشاق ريختم.
درب را پشت سر تازه نبسته بودم كه چيزي بر سرم فرود آمد. سطلي بود كه متصل بر طنابي به حياط آويزان شد و معلوم بود كه بيچاره اي قورشاق انداخته است.باقي آجيل موجود بر دلو ريختم و تا درب را گشودم، قورشاقچي رفته بود.
نمي دانم چرا ابزار فرهنگي مان را نو نمي كنيم. شال و قورشاق و روزن و بام نيست،‌اما حس قورشاق بازي هست. مسئولان فكري كنند و طرحي اندازند و قورشاق متناسب به ساخت و سازهاي امروز ابداع كنند.
همين موقع دو همسايه را ديدم كه عين دو طيف مخالف محترمانه صحبت مي كنند: ( چون زبان قابل توجهي داشتند و  كار دو طرف را راه مي انداخت، نيازي به دست و پا و ابزارهاي گفتمان ديگري نبود.)
گفت: با اين طول و عرض و اوزان خجالت نمي كشي از روي آتش مي پري؟
جواب داد:اين رسم است، نمي داني؟  گفت: چه رسمي، چه كشكي،‌چه بادمجاني؟ جواب: همين حرف ها را مي زنيد كه خليج پارسمان را خليج عرب مي نامند و امريكا با 300 سرباز ( منظورش فيلم 300 بود )  به ايران حمله مي كند.البته هرچه باشد دشمن ماست و از يك دشمن بيش از اين انتظار نمي رود. جواب داد: حالا  آقا براي من خشايارشا دوست شد!اي شاه دوست،اي تتمه ي هخامنش،اي كهنه بيين!صداي انفجارات مهيب بچه ها، محله را فراگرفته بود. در اين حين ديوان نور فيوزش فراز شد و برق آمد و كوي ما روشن گشت.حاضران صلوات فرستادند و هر كه رفت به خانه ي خود.
وراث سوار بر چوب تكم گرداني مي كردند و ما از دود آتش، بابا فيروز شده بوديم. و همان شد كه مرتب مي گفتند. چهارشنبه سوري ما تبديل به چهارشنبه سوزي شد. حركات موزون بچه ها كمي خاطر ما را شاد كرد، اما غم چرشنبه ي بي پلو چيزي نبود كه به راحتي از ما كنده شود.
ورثه صبح با كنايه و استعاره گفت: راستي پدر، شهر ما ديشب در تسخير بچه هاي بد بود و من خوشحالم كه بچه ي خوب از آب درآمده ام.
گفتم: بچه ي خوب برو مدرسه و درس بخوان و گفت: مدرسه نيمه تعطيل است و بچه ها« يامان» گذاشته اند كه نرويم. صبح چهارشنبه بود و نوبت پرش از روي آب، كه باران شهر رها را فراگرفته بود و اين گونه شد كه چهارشنبه سوري ما حسابي ضايع گشت و خرما و كشمش و قوري توت (مواد  قندي  جايگزين ) در دل همسايه آب شد، او كه با نوروز انگار كدورت ديرينه دارد.
با وجود اين چند مرحله از جوب پريديم و خرابي هاي حيات را بدو سپرديم و براي سال آتي عمران آبادي افزون،‌طلبيديم.
به اندرون بر مي گشتم و شعر سهراب زمزمه:
زندگي نو شدن پي در پي
زندگي آبتني كردن در حوضچه ي اكنون است
رسيد روزهاي عيد و اگر نوروز نشديم،‌نودوز كه مي شويم. البسه ي نو مي پوشيم و سيزده را هم بدر مي كنيم، اما همانيم كه بوديم و دريغ از ذره اي نو بودن و انديشه ي نو داشتن.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 12:56 | لينک ثابت |

بايرام عمي خوش گلدين     آنجاق الي بوش گلدين
از شما چه پنهان كه چرت  افكار عمومي من تازه از شوك ناشي از فرار شهرام خان جزايري شئرخ برداشته و مدتي بود كه از خواب و خوراك و پوشاك و مسكن افتاده بودم و تازه قوت گويايي و شنوايي و بينايي ام بازگشته است و اين شوكانه مرا از اخبار مُلك غافل ساخت.فكر مي كنم، شوك ديگري مرا انتظار مي كشد و آن وقتي است كه كفه ي سياهه خريد نوروزي بر كفه ي مواجب اسپند سنگيني خواهد كرد.
البته شوك سالانه ي من شامگاه چهارشنبه سوري است.بيست سال پيش در چنان روز و لحظه اي به حياط همسايه اندر شدم، تا گوش بر درب آن ها بخوابانم و كلمات و جملات شيريني بشنوم و پيشاني نبشتم بر مراد باشد. پيش از من دختر همسايه گوش بر درب چسبانده بود. يكدفعه چشمانش برق زد و انگار بر سفره اش نفت باريد، راضي از درب كنده شد. و من تازه گوشم بر درب بود كه شنيدم: « يووان كِشسين، جيبيم بوشدي »
آري، دختر همسايه شنيده بود: « بالامين پايي چوخ اولسون » و اين گونه است كه او چندين بچه ي با كيفيت و قولچماق دارد و من اما، « اليم خمير، قارنئم آج » دي! كارت سيبايم خالي است و در كيف پولم جز تصاوير شريك زندگي و وراث، چيزي به من خيره نمي شود.
ديروز براي خريد يك دستگاه تَنبان در بازار بودم، تنابين مختلف السايز بر تن كردم و هيچ يك بر تن من ننشست. يا دراز بود و يا تنگ و به قاعده نبود. فروشنده گفت: چشمم زير پايت، ساعات بدن قابل توجهي به هم زده اي و بايد به دوزنده مراجعه كني.
يكي از حاضران گفت: نه آقا البسه ي مردم مدام آب مي رود و گرنه در اين دوره زمانه ساعت بدن كجا بود.
فروشنده كه ما را مانع كسب مي دانست، گفت: آقاي محترم، البسه ي چسبان مد روز است، چرا وسواس مي كني؟
گفتم:اين جوري كه بخشي از محتويات بدن آدمي معلوم مي شود، پس چه تنباني است، چه تن پوشي است؟
نتيجه ي لازم پس از كلي مباحثه اخذ نشد و ناچار پارچه خريداري كرده و به دوزنده سپردم و او گفت: روز 31 اسفند آماده است.
براي وراث تا كنون البسه ي نو خريد نكرده ايم، شريك زندگي چندين بار بودجه ي پنجاه هزارتوماني مخصوص را به بازار برده و دست خالي برگشته است، هرچند براي ميوه خيالمان راحت شده و در نظر داريم، مشكل را با ميوه هاي يارانه اي رفع كنيم.
خوشبخاته كلبه ي استيجاري ما در قسمت مرفه نشان شهر واقع شده و در اين حوالي، روزهاي عيد درب خانه ها، كمي تا قسمتي بسته هستند و از اين حيث آمد و شد چنداني در بين نيست، مگر آن ها كه مي خواهند آخرين تغييرات و تكميلات يكديگر را ارزيابي كنند.
و اما دل دردي است با بايرام عمي كه آن شب همزمان با ماه گرفتگي، ما را دلگرفتگي پيش آمد و غم اين كه: زمين سايه بر ماه مي افكند و ماه نقاب مي گيرد و اما جفاي فلك سايه بر زندگي مي افكند و او رخ در نقاب دارد و ما محروم!
الغرض بيوتي در آن گرفتگي و گرفتاري توليد شد و در اين ايام گل و خنده و شادي و و خوش به حالي،به درد نمي خورد، براي خالي نماندن ستون مقداري را حك مي كنيم.

              ايليم ايلدن بد گلير                 عمروم اولدي زاي عمي
             اوياق قالماق چتيندور             چال ياتيم لاي لاي عمي

بايرام عمي ياز عمي                 قلم گؤتور ياز عمي
ياز گلدي، گاز گلمه دي                كليبردن ياز عمي
قازما قارداش آز گلير                  بيزيم ائله آز عمي
قيجي باجي بويلانور                  بيزه ائدير ناز عمي

چرشنبه ده يولّا نمور             ائودن ائوه پاي عمي
ائوه زنبيل بوش گلير             بازاردان اي واي عمي
سفره سينه بايرامين              من نه دوزوم آي عمي
گوزدن گوزه ايشيق يوخ        قولدان قولا، هاي عمي

بيزه يامان گؤز دييب          كور اولسون پيس گؤز عمي
ياغا دولمور نهره ميز          باغلامور سوت، اوز عمي
سو چاتمور زمي لره            سودان دولمور كوز عمي
ايتير باتير  امك لر               چؤركده يوخ دوز عمي

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 18:21 | لينک ثابت |

«سلام.من یکی از خوانندگان پروپا قرص گويا هستم.
...مي خواستم اين نكته رو بگم كه دیگه گويا مثل گذشته تند وتيز نيست.(به عقيده ی من نشريات تأثير گذار نشرياتي هستند كه حرف های صريح و رک را بزنند.) شهر ما به چنين نشرياتي نيازمند هست و گويا در سال اول انتشار خود اين رک بودن را داشت ولي مثل اين كه كم كم  دارد اين مشخصه را كه باعث تمايز آن با معدود نشريات شهر ما ميشد از دست ميدهد.پس لطفاً مواظب باشيد.وقسمت بي ستون شما هم تازگی ها کمي از بار طنزش کاسته شده (بيمزه شده)یک فكری هم برای آن بكنيد، چون یکی از اركان گويا است.ميدانيد كه هر چه قدر یک مطلب طنز آميزتر باشدمي توان در آن مسائل زيادی را گنجاند.»
اين مطلب را « علي » آقا در وبلاگ بي ستون نوشته و ما را حسابي شرمنده كرده است علي آقا، حق با شماست، چاشني ما ته كشيده و اين كندي كه احساس مي كنيد، چه بسا نتيجه ي تندي اوليه است. هر چه باروت در كيسه داشتيم، دَر كرديم و حالا دستمان رو شده است.راستش را بخواهيد، صبح تا شب فكر مي كنيم و كوچه پس كوچه ها را مي گرديم، اما دريغ از يك سوژه ي نيم بند!
طرف هاي انتقاد و تُذكار ما، به جاي لجاجت با ما، دست به ساخت و ساز زدند و به آباداني مُلك پرداختند و حسرت يك سوژه ي ناب را بر دل ما نهادند.
مديران خط ما را خوانده اند و دست از پا خطا نمي كنند، همه چيز به قاعده است و امورات مي گذرد. از طرفي انشاي نانوشته غلط ندارد. بايد حركتي باشد و انحرافي صورت گيرد، تا ما درشت كنيم و آن ها درست.
قاپو قاپوني دويمور      هئچ كيم قوناقي سؤيمور
قوناقليق اولوب چتين     پيشيرمك اولمور اتين

 القصه اين شماره سرمان به نامه نگاري گرم شد و قابل عرض اين كه: نوروز فرا مي رسد و هزاران تن آجيل و ميوه تبديل به احسن مي شود، ميليون ها بار روچسباني صورت مي گيرد و هزاران كيلومتر راه روي مي شود. آري مردم روي بر روي هم مي چسبانند، در حالي كه كيلومتر ها از هم فاصله دارند.با عجله به خانه ي هم مي روند و در مي روند و دوباره همان آش و همان كاسه.انگار گرد استخوان باجناق بر مُلك پاشيده اند.
ايده توشوب قاقاليقدان      ائولر دوشوب آقاليقدان
قديم ها، ميهمان سر زده مي آمد و با مشتي « ايده » و « قوري توت » و چه بسا « قورقا » چه قدر خوش به حال ميهمان و ميزبان مي شد و امروز اما، بچه هاي خود را به جاي«  لولو » و « قورت » از ميهمان مي ترسانيم و حتي خودمان هم از آن مي ترسيم و ميهمان هيچ خرجي نداشت، خاطره اي دارم از يك بار دعوت باجناق به شام، كه 1250000تومان قرض توي دست من گذاشت و شرح آن مجالي ديگر مي خواهد.
پيش از نوروزِ ما، غربي ها روز والنتاين داشتند و بر دوستي تأكيد كردند و براي هم هديه دادند.و اين رسم به آب و خاك ما هم نفوذ كرده و دوستي هاي بومي و مجاز ما را تحريف مي كند.
ياد حيدربابا افتادم و شاعرش كه گفت: حيدربابا شيطان بيزي آزديريب   محبتي اوركلردن قازديريب
آري و دوباره آري كه: سلام ها از رطوبت خالي شده اند و چشم ها از نگاه تهي. يادم آمد، استادي مي گفت، ما هفتاد نوع نگاه داريم و خوب كه فكر مي كنم، مي بينم، تعداد نگاه هاي ما از تعداد انگشتان دست فراتر نمي رود.تازه اين در حالي است كه از اين تعدادِ انگشت شمار، بخشي غيرمجاز و بخشي مجاز است و در اين صورت ما يك نوع نگاه داريم و آن همانا ديدن است.
بسيار مي بينيم در سيما ( معادل فارسي تلويزيون ) كه دو تن كه با هم سخن مي گويند، چنان كه از جنس مخالف باشند، به زمين مي نگرند و حداكثر به كفش هاي هم خيره مي شوند و حرف مي زنند.من ديده ام خبرنگار خانم را كه ميكروفون بر دهان مسئولي( كه آقا بود )گرفته بود و او در حالي كه چشمش به سمت مخالف بود، صحبت مي كرد.
آري و باز آري كه: ما چون به چشمان هم نگاه نتوانيم كرد، دروغ از راست چندان معلوم نمي گردد، چرا كه اصولاً چشم ها ترجمان دلند و خوب مي دانيم كه « گوزلر يالان سويله مز »، در نتيجه در قال مي مانيم و از حال هم خبردار نمي شويم.
راستش ما براي نگاه كردن، فرهنگ سازي نكرده ايم. طفل كه بودم، قنبر شكايت پيش معلم برد كه اين ( من ) به من نگاه مي كند و او  گفت: شما از كجا فهميديد كه اين به شما نگاه مي كند، پس اول خودت به اين نگاه مي كردي كه متوجه شدي، اين به شما نگاه مي كند. خلاصه قضيه آن قدر فلسفي و قاراشميش شد كه از خير نگاه و نگاه كردن گذشتيم و اين شد كه نگاه كردن را بلد نشديم و حتي روز خواستگاري هم خجالت كشيديم چشم در چشم مادربچه ها ( بالقوه ) بدوزيم و دو خط ارتباط نمي توانيم با مردم برقرار كنيم و روابط عمومي مان اين همه ضعيف است.
و حسن ختام اين مقال اين كه:
باخمـا منه بـاخمـا مــنه         شيمشك كيمي شاخما مــنه
كيپريك قويوب كمان قاشا        شيلليك ائديب تاخما مــنه
___________________________________
از همه ي آن ها كه سري به وبلاگ بي ستون زدند تشكر مي شود، مخصوصاً آن ها كه نظر دادند. لطفاً تعارف نكنيد و تعريف نكنيد، سردبير از انعكاس تعاريف خوشش نمي آيد، لذا بيش تر نقد كنيد و اشكال تراشي نماييد.
راستي، كوپن ( كالا برگ ) سيب زميني اعلام شده، اگر حوصله ي صف كشيدن نداريد، زنبيل برداريد و شتاب كنيد.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 20:3 | لينک ثابت |
 
business article