تبليغاتX
یوخا
پس از سعي وافر در استخراج نان از سنگ، و آسياب كردن گوشت زرد، دمي افقي شدم. ساعت 21 و 30 دقيقه به وقت نصف النهار رهاي عليا بود. با فرياد منزل، در حالي كه مي گفت «آي كيشي كوچه ده قئرقندي » چرتم شئرخ برداشت. خود را به كوچه رسانديم. دو همسايه ي خاوري و باختري ما براي مناقشه سنگر گرفته بودند. سلاح گرم و سرد و حتي ولرم به همراه نداشتند و به نظر مي رسيد،موضوع با گفتمان حل خواهد شد. ماجرا از اين قرار بود كه گربه ي همسايه ي خاوري، صبح ها كيسه ي زباله ي همسايه ي باختري را مي درد و محتويات مجاز و غيرمجاز آن را در كوچه پخش مي كند.
گفتم: باختري جان، زباله است ديگر. ظهر نشده،‌جمع مي شود. گفت: اي آقا، شايد من زباله ي خصوصي دارم. كيسه ي زباله ي هر كس جزو حريم خصوصي اوست.
خاوري گفت: اصلاً كي گفته اين گربه مال ماست و باختري داد زد كه: خودم چندين بار او را در حالي كه از پشت پنجره و فراز ديوار شما در حالي كه محتويات حياط ما را ديد مي زد،‌ديده ام.
يك همسايه: آقايان، گربه عامل انتقال ميكروب است. بكشيد. يكي از خاورزاده ها دَينك بركشيد كه:هيچ دفترخانه اي ثبت نكرده آن ازدواجي را كه ثمره ي ذكور آن بتواند گربه ي ما را بكشد.
يك همسايه ي ديگر:اي مردم، در شهرهاي بزرگ براي كنترل جمعيت گربه جات، يك بلايي سر آن ها در مي آورند كه ديگر بچه دار نمي شوند. خوب فردا اين گربه لابد چندين گربه ي ريز و درشت در برنامه ي كاري خود دارد.
در اين حين گربه در بالاي ديوار ظاهر شد و تعادلش به هم خورد و به كوچه افتاد ( بين خودمان باشد،‌باختري ها قبلاً او را گرفته و سبيل هايش را كنده بودند و به همين خاطر نمي توانست تعادل خود را حفظ كند.) در اين حين منزل باختري دمپايي بر كشيد و بر سبد گربه كوبيد.
الهي كه چنين همسايه هايي نصيب باجناق هم نشود. منزل خاوري چون آتشفشان فوران كرد. چه چيزها كه نمي گفت و حتي خطاب به منزل باختري گفت: اي بدبخت خجالت نمي كشي زن اين بي عرضه شده اي؟( ضمن اشارت به شوهر او )  همين شوهر تو در دوران جواني عاشق من بود و حتي چندين بار براي من مكتوب نوشته بود، و بارها  براي هم اشعار عاشقانه خوانده ايم.بعد كه من تحويلش نگرفتم‌به تو رجوع كرده است.
سلاح ولرم از طرفين به هوا برخاست.يكي از خاورزاده ها دينك بر سر يك باختري كوفت و از طرف مقابل پشه كش پاشيده شد كه بعداً معلوم شد اسپري چشم سوزانه بوده است.
افكار عمومي داشت به سمت باختري ها متمايل مي شد كه يك خاورزاده، آجر از پشت درب خويش بر كشيد و بر سر خويش كوفت و فرياد كه: كشتند، مرا كشتند و در اين حين خاوري ديگر يقه ي خان باختر را گرفت كه : دئمه لي شهربانا يامان دئدين هَه،‌دودمانت را به باد مي دهم. در اين حين از جيب خود شكايت نامه ي حاضري و پيش ساخته درآورد و نام باختريان را از بزرگ و كوچك و خرد و كلان و طفل و جوان و مذكر و مؤنث در آن آورد و به سوي كلانتري روانه شد.
تماشاگران به عنوان يار دوازدهم تيم هاي درگير، واقعاً اخلاق تماشاگري را رعايت مي كردند و در كار طرفين درگير دخالت نمي كردند.
گزمه ي محل نيز حاضر بود و گفتم: اي گزمه ي عزيز، شايد اين دعوا تصنعي باشد و همين حالا، سارقان در كوچه هاي ديگر مشغول اسباب كشي هستند. سريع بر زين موتور جهيد و از كادر خارج شد.
يكي گفت: به 110 خبر دهيد و ديگري: نه آقا خودمان حل مي كنيم. الآن كارها به خود مردم واگذار مي شود. پروسه ي دادرسي طويل است. ما كه براي محله گزمه استخدام كرده ايم. خوب يك محتسب نيز استخدام مي كنيم.
ديگري گفت: آقا اين كارها يعني چه؟  و ديگريِ ديگر: چرا كه نه! ما كه براي رتق و فتق امور محله و عمران و آبادي آن رأساً دست به كار مي شويم و خودمان را ياري مي دهيم. بقيه ي كارها را هم خودمان انجام مي دهيم.
دعوا فراموش شده بود و اين گوشه بحث مديريت محلي داغ بود و يكي گفت: اصلاً بياييد، يك محله داري و يا محله باني تأسيس كنيم. مثل شهرهاي اوليه و حتي مي توانيم انتخابات محله بان يا محله دار هم برگزار كنيم.
طرفين درگير آتش بست داده بودند و مشغول مداواي مصدومين و مجروحين خويش بودند.من براي امور استخراج نان،‌نيرو لازم داشتم، در نتيجه به منظور استراحت و تجديد قوا،‌ به خانه رفتم.
صبح خاوري مرا به كوچه كشاند كه: اين برگ را امضا كن كه شاهد بوده اي ديشب دودمان باختري با ما از در كشتمان برآمدند و تهمت و افترا زدند.
گفتم: خاوري جان،‌من بايد با رفيق حياط مشورت كنم. به اندرون بازگشتم و قبل از مشورت، باختري مرا به كوچه كشاند كه: اين مرقومه را امضا كن كه:دوش حريم ما بارها مورد تجاوز خاوري ها قرار گرفته و خسارات رواني و جسماني قابل توجهي بر ما وارد شده است. به بهانه ي قبل وارد خانه شدم و رفيق حياط گفت: اي مرد مرقومه ي هر كدام را امضا كني،از دست ديگري رهايي نداريم.گفتم: تو نامه ي خاوري ها را امضا كن و من مال باختري ها را.
گفت:مي داني كه در مرقومه ي خويش خسارات متفقين و دول محور جنگ جهاني دوم را فهرست كرده اند. ما نمي توانيم چنين چيزي را تأييد كنيم.
ورثه گفت: اي پدر خودكاري اختراع شده است كه پس از مدت كوتاهي از تحرير،‌جوهر آن محو مي شود. امضا كنيد، قبل از آن كه پاي آن مرقومه به كلانتري برسد،‌امضاي شما پريده است.
چنين كرديم و علي الحساب از مخمصه گريختيم.
نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 22:0 | لينک ثابت |

اؤلدي باحائلق سِوَن
اين همه عدد صفر در جلوي اعداد و رقم ما مثل ويروس تكثير شده و گراني و تورم و از اين جور چيزها را باعث گشته است. محتمل است چند تا از اين صفور را بردارند و در اين صورت همه چيز ارزان مي شود.
پرتغال 10000 ريالي مي شود 100 ريال! مي بينيد كه صد برابر ارزان مي شود و خانه را به جاي 50000000 ريال به 500000 ريال مي خريم. مي بينيد كه:
همه چيز ارزان مي شود      زندگي آسان مي شود
تب انتخابات
تازه از تب انتخابات شوراها درآمده بوديم كه زمزمه هاي انتخاباتي نمايندگي مجلس به گوش مي رسد. يك سري اسامي براي تست زدن خويش در شهر رها شده اند.پس مي بينيد كه ما بي تقصيريم و ما را هم وارد بازي مي كنند. قبول داريم كه خورد و خوراكمان و حتي پوشاك و مسكنمان را رها كرديم و چسبيديم به انتخابات و كانيداها و شعر و غزل بسيار ساختيم. دوباره همان آش و همان بشقاب.
خبر افزايش طول عمر مجلس نهم پاره اي از تب ها و تپش ها را فرونشاند. اما مگر مي شود. عده اي حتي سفارش قورشاق داده اند و كارت مي كشند. و حتي پاره اي خدمات را هم به شهروندان ارائه مي دهند.
البته هيچ ذي كله اي از حرارت جانچسب تنور نمي گريزد،‌علي الخصوص تنور انتخابات باشد. ننه ي من مي تواند تصديق كند كه من يكي عاشق بربري سنتي تنور و « قورقا »ي آن هستم. اما ترس ما اين است كه از اين حرارت ( زودرس ) صنف پاپئش دوزان از خواب بين انتخاباتي بيدار شوند و پاهاي شريف كانديدگان و كانديدات را پاپئش بدوزند. پاپئش هاي بي قواره و بي تناسب كه بر هيچ پاي ميموني به قاعده نباشد.از عجائب اين صنف همين بس كه گاه براي خويش هم پاپئش مي دوزند.

ما اولين هستيم
شنيده ايد كه بستان ما كم ترين نرخ بيكاري و بيش ترين نرخ اشتغال را كاسب شده است. آدم از اين همه توفيقات اشك شوق توليد مي كند. من كه دايره ي ديدم شعاع ناچيزي دارد،‌همين چهارراه چند منظوره ي « معلم » را مي بينم كه كارگرانش هر روز صبح عل الطوع تجمع صنفي بدون مجوز مي كنند و بدون شعار و حرف و حساب، پس از چند ساعت نظاره ي يكديگر پراكنده مي شوند، معلوم هم نيست كه چه مطالبه اي دارند.من در عجبم كه كارگران علي رغم اين كه شهرداري ميدان كارگر ساخته، آن ها در ميدان معلم جمع مي شوند.
نگوييد كه ما چشم ديدن توفيقات را نداريم و بدبين هستيم و از اين حرف ها. نماينده ي محترم تبريز گفته است:« آمارهاي ارايه شده در اين خصوص كه استان آذربايجان شرقي داراي بيشترين ميزان اشتغال در كشور است، غير واقعي هستند» اين هم حرفي است. از طرفي آدم مي شنود:  ۵۸۹ نفر جوياي كار در اداره كار شهرستان اهر ثبت نام كردند.پس كو آن همه بيكار كه بيايند و اسم بنويسند. آدم سرگيجه مي گيرد!
البته جاي تشكر دارد از آن جوانان بيكار كه رنج سفر و مهاجرت قبول كرده و گرما را بر سرما ترجيح داده و روي بر بلاد ديگر كرده و نرخ ما را بهبود بخشيده و در عوض نرخ بيكاري مولك هاي ديگر را ضايع كرده اند و ما اول شده ايم. آفرين بر اين جوانان فداكار.
و از اينجاست كه در مولكي چون اهر « مهاجرت سير صعودي گرفته است » و طبيعي است كه نرخ بيكاري سير نزولي پيدا مي كند.
البته ما خيلي اول هستيم، مثلاً در مصرف روغن جامد هم مقام اول كشوري را به خود اختصاص داده و موجبات شرمساري و خجالت بستان هاي ديگر را فراهم آورديم. آفرين بر ما و بر كالبد ما.

دلم براي ال احبر و زرنايش تنگ شده بود، دنبالش گشتم و جنب بانك ملي، جلوي ساختمان بي پايان كه هر از گاه كاربري ستاد تبليغاتي مي يابد. ديدم. در خواب بود و من حق الزرنا دادم و عبور كردم. مي خواهم با زرناي ال احبر قرارداد توليد سرود و نغمه منعقد كنم و در ايام طبليگات روي آنتن بي ستون برود.
كار مشترك بي ستون و زرناي ال احبر را به زودي در همين ستون بخوانيد و اوقات فراغت خود را غني سازيد.
براي تمامي كانديداهاي محترم و محترمه آرزوي توفيقات دارم،‌تا وقت هست،‌خوب فكر كنند و شعارهاي خوب بسازند و حرف هاي قشنگ بزنند و دل مردم را شاد كنند و ثواب ببرند.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:31 | لينک ثابت |
 
business article