« ایفای نقش مطبوعات ارسباران در گذر تاریخ » عنوان مقاله ای بود که26 مهر در دومین همایش توسعه ی ارسباران ارائه دادم و تأکیدم بر این نکته بود که راه توسعه ی ارسباران از مسیر اطلاع رسانی و ارتقای آگاهی ها می گذرد. در جریان همایش مجری به درخواست دبیرخانه از صاحبان مقالات خواست مواد پیشنهادی خود را برای درج در قطعنامه ی همایش ارائه دهند. « تأکید بر راه اندازی رادیو ارسباران » و مهم تر از آن « تشکیل مرکز مطالعات توسعه ی ارسباران » را به صورت مکتوب پیشنهاد دادم که هر دو در قطعنامه همایش لحاظ شده است.
تحقق « تأسیس مرکز مطالعات توسعه ارسباران » چیزی است که می تواند جایگزین چنین همایش های پرهزینه ای باشد و در واقع همایش دائمی برای توسعه ی ارسباران گردد. در برنامه اختتامیه که اشاره به مواد قطعنامه از سوی مسئول دبیرخانه همایش شد، « استمرار فعالیت دبیرخانه همایش » نیز به عنوان بندی از آن مطرح شد که بعداً در خبر دبیر علمی همایش نبود. این بند که معلوم نشد با پیشنهاد چه کسی و با چه توجیهی مطرح شده بود، در واقع کپی ناقص بندی از قطعنامه همایش نخست بود که بر « تشکیل کمیته ی پی گیری قطعنامه همایش » تأکید کرده بود. بند 17 قطعنامه نخستین همایش توسعه ارسباران بر « ضرورت تشکیل کمیته پیگیری مواد قطعنامه و تحقق اهداف و آرمان های همایش با ایجاد مکانیزم مشخص، متشکل از مسئولین شهرستان های اهر و کلیبر ( لازم به ذکر است که آن زمان هنوز ورزقان از اهر منتزع و شهرستان نشده بود.) و نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی و مسئولین ذیربط استان » تأکید داشت. ضرورت تشکیل چنین کمیته ای در قطعنامه ی همایش دوم نیامده است کمااین که کمیته ی اول نیز به سرانجامی نرسید. استمرار فعالیت دبیرخانه ی همایش اگر به قصد و نیتی غیر از اشتغالزایی برای برخی در دانشگاه آزاد اسلامی اهر صورت گرفته باشد، من شخصاً از چنان قصدی اطلاع ندارم. هرچند چنین امری در ادامه اعلام نشد. پی گیری مفاد قطعنامه همایش البته ضرورت دارد و گرنه این همه تلاش و هزینه بی فایده به نظر خواهد آمد. اما از آن جا که مواد مطروح در قطعنامه عمدتاً موارد اجرایی را مورد توجه قرار داده و بیش تر ناظر بر اشتغال زایی است تا توسعه، تشکیل مرکز مطالعات توسعه بیش تر ضروری می نماید.
برخی راه اندازی مرکز مطالعات توسعه ی ارسباران را چیزی در حد همین کمیته ی پیگیری تصور کردند، اما این مرکز پیشنهادی فراتر از این بحث هاست و حتی ربطی به مرکز خدمات سرمایه گذاری که ظاهراً قرار است در فرمانداری اهر تشکیل و فعال شود، نیز ندارد. در ذیل و شرح پیشنهاد خود آورده بودم که این مرکز باید به صورت رسمی و با اساسنامه و مدل علمی برای فعالیت و با حضور دائمی ارسباران شناسان و اساتید و صاحب نظران تشکیل شود. کارگروه های مختلف داشته باشد و دارای هیئت رئیسه باشد.
و اما آفتی که چنین طرحی را تهدید می کند و می تواند آن را در نطفه خفه کند و در صورت تشکیل از اهداف خود منحرف سازد، ورود اهرم های انتخاباتی به بدنه ی آن است. لذا شایسته است در صورت تشکیل چنان ترکیبی برای آن اعضای تعریف شود که در برابر چنین آفتی مصون بماند.
این پیشنهاد به نیکی تیتر خبر صدور قطعنامه ی همایش از سوی دبیر علمی آن بود و معاون پژوهشی دانشگاه آزاد اسلامی اهر در گفتگو با خبرگزاری ایسنا ایجاد مرکز مطالعات توسعه ی ارسباران را « از راهكارهاي مناسب براي توسعه منطقه به عنوان يكي از بندهاي مهم قطعنامه دومين همايش توسعه ارسباران اعلام كرد.» مقصود جهانی گفت « ایجاد مركز مطالعات توسعه ارسباران به صورت دائمي و رسمي و با اساسنامه تعريف شده می تواند پشتوانه فكري و نظري مديران محلي بوده و به ارائه ايده ها و روشهاي علمي بپردازد.»
امید می رود مسئولان امر و صاحبنظران این ایده را پس از بحث و بررسی محقق سازند و این مرکز را مجمع مشورتی و ایده پردازی مدیریت محلی در ارسباران بسازند. مرکزی که زمینه را برای تحقیق در حوزه های مختلف توسعه ی ارسباران فراهم سازد و آثار تحقیقی را در قالب فصلنامه ای منتشر نماید. جلسات گفتگو و تبادل نظر برگزار کند. مرکز فکری برای توسعه باشد و همه ی ابعاد آن را مورد توجه قرار دهد و نیازی نباشد به همایش های پرهزینه ای با عنوان توسعه که در آن به همه چیز نظر افکنده شود جز توسعه!
لای لای بئشیگیم لای لای
لحظه ای چشم می بندم و در دالان ذهن به نوزادی خویش بر می گردم. لحظه ای است در بعداز ظهر تابستان گرم و کشدار که زمان را حوصله ی پیش رفتن نیست. مادرم دمی فارغ از سخت کوشی روزانه آرام گرفته و نگاه عمیق اش به کوزه ی ایستاده در طاقچه « زوم » است و اما ذهنش از دوردست ها فریاد می آورد. ذهنی که وارث دردی به درازای تاریخ است. دردی که از مادری به مادر دیگر و اینک به مادر من رسیده است. من در امن ترین جای زمین غنوده ام و دارم به خواب می روم. مادرم بایاتی می خواند و غصه ی تاریخ را آواز می کند. آی مادر! ای راوی دردهای تاریخ! بخوان و بخوان تا بخوابم. بخوان و دردت در جان من بریز تا دمی بیاسایی و آرام گیری! بخوان مادر! بخوان! جوهر غم هایت را در رگ هایم تزریق کن! چه حزین می خوانی! بخوان مادر! « لای لای » بخوان! شعرت را دیکمله کن! شعری که تنها در کلمه نمی گنجد و اشکت به یاری می شتابد در قاب گرفتن آن! و تنت نیز به تکاپو در می آید از آن!
لای لای دئیم یاتاسان قیزیل گوله باتاسان
قیزیل گولون ایچینده شیرین یوخو تاپاسان
لای لای بئشیگیم لای لای ائویم ائشیگیم لای لای
سن یات شیرین یوخودا چکیم کئشیگین لای لای
این دو بایاتی تنها « شعر » ی از ادبیات عامه ی ما نیست. صوت حزین و غم سنگین در مادری که این ها را می خواند، از شعر فراتر می رود. به عبارتی « کلام » و « صوت » شاهکاری ادبی و هنری خارق العاده ای خلق کرده اند که از صوت و سخن عادی زاویه ی بزرگی می گیرد. این صوت و سخن به یقین برگی عزیز از میراث فرهنگی ماست. برگی که اما مکتوب و محفوظ نیست و مادران تاریخی مان که بمیرند، این شاهکار نیز می میرد. ثبت و ضبطش باید تا برای نسل های آینده ی این خاک به یادگار بماند تا روزی از آن حیرت کنند. سمفونی « لای لای بئشیگیم لای لای » می تواند موسیقی را ارج نهد و این نیز می تواند گوشه ای از « مادر » را بنمایاند. و « بئشیک » اما خوابگاه مادرانه ای است که از « چوب » فراتر است و نموگاه مردان و زنان بزرگی به عظمت تاریخ بوده است. پس بی جا و ناروا نیست اگر بگویم « لای لای » مادران ما ارزش ثبت شدن دارد. ثبت در حافظه ی تاریخی. ثبت در فهرست میراث معنوی یک ملت.
آقای « رضایی » بمان!
دکتر علی رضایی خاکزاد اهر اینک چهارسال است که ریاست دانشگاه آزاد اسلامی اهر را بر عهده دارد. او در سال 1346 به دنیا آمده است و سال 1384 که میز ریاست این دانشگاه را از حکیمی تحویل گرفت، از عشقش به اهر سخن گفت که او را در پذیرش این مسئولیت راغب بوده است. عشقی که اینک گل دادن آن را در خروجی اهر به سمت تبریز می بینیم. ساختمان کوچکی که حالا به شهرک دانشگاهی تبدیل شده است. دانشگاهی که 13 آبان سال 72 نام یافت و مهر 73 در ساختمان استیجاری آموزش و پرورش با دو رشته ی کاردانی کلید خورد، اکنون چندین ساختمان آموزشی و کارگاه و آزمایشگاه ، مسجد، غذاخوری، خوابگاه، کتابخانه، بانک و... دارد. و اینک بیش از 140 میلیارد ریال در 8 پروژه عمرانی این دانشگاه هزینه می شود. این دانشگاه خیز شگفت آوری در راه اندازی رشته های تحصیلی داشته است و خبری نیک اخیراً آمد که « دانشگاه آزاد اسلامی اهر رتبه ی نخست ایجاد رشته های کارشناسی ارشد در استان را کسب کرده است.» دانشگاهی که در دو سال اخیر 49 رشته ی تحصیلی دایر کرده است. « فضای جغرافیایی » اش در کشور نامدار است و 12 نشریه ی دانشجویی در آن منتشر می شود.
ادامه مطلب
طرح جدید سازماندهی امسال برای معلمان رنج آور بود. معلمی با 10 سال سابقه ی خدمت در مدارس شهری، به روستای دورافتاده راه یافت. و « کاش 20 سالم و یا 25 سالم تمام شود تا از این رنج رهایی یابم» ، از وجوه مشترک رنجگویه های معلمانی بود که با غمی بر صورت از برنامه ی سازماندهی بیرون می آمدند. به راستی کدام مدیریت و کدام برنامه ریزی مقدر ساخت که معلم با چنین روحیه ای به کلاس درس برود؟! در روزگاری که حتی کشورهای در حال توسعه نیز بر کاهش تراکم دانش آموزان در کلاس همت دارند تا کار معلم و آموزش را آسان سازند، ما را چه شده است که بر افزایش تراکم دانش آموزان تکیه و تأکید می ورزیم. اگر با کاهش ورودی دانش آموز به مدارس مواجه هستیم، آیا شایسته است که افزایش تراکم را نیز به آن اضافه کنیم و نه یک کلاس و دو کلاس که یک شیفت مدرسه و یک مدرسه را یکجا تعطیل سازیم؟! نمونه این که امروز خبر می رسد که بیش از 30 مدرسه در اهر تعطیل شده اند! روزگاری در روستاهای اهر با عنوان گسترش خدمت رسانی، مدارس راهنمایی دایر می کردند و حتی پایین بودن تعداد دانش آموزان نیز مورد اغماض قرار می گرفت. سال پیش در اهر برای یک دانش آموز در روستایی یک معلم فرستاده بودند و امسال ناگهان قضیه 180 درجه تفاوت یافت. معضلات ناشی از چنین چرخشی برای معلمان آیا مورد توجه بود؟! هیچ سیاستی در هیچ نظام آموزشی نمی تواند ادعا کند که با افزایش تراکم دانش آموزان در کلاس های درس به دنبال کیفیت مطلوب آموزشی است!
استاندارد جهانی تراکم دانش آموزان در یک کلاس 18 تا 22 نفر و استاندارد فضای فیزیکی 6/1 مترمربع برای هر دانش آموز است. سال پیش وزیر وقت آموزش و پرورش گفته بود استاندارد تعداد دانش آموزان در ایران بین 20 تا 30 نفر متغیر است و این در حالی بود که تعداد دانش آموزان در برخی از کلاس های درس از مرز 40 نفر نیز گذشت و اعتراض اولیا را برانگیخت. « معلمان به فکر بازنشستگی باشند.» این حرفی بود که سال پیش زده شد و به نظر می رسد رویه ی پیش آمده به این موضوع معطوف است. سال پیش وزیر آموزش و پرورش از افزایش حقوق بازنشستگان خبر داد و گفت « توصيه من اين است که اگر همکاري به 20 سال خدمت رسيده و الان فعاليت مفيد تعريف شده اي برايش وجود ندارد از فرصت بازنشستگي استفاده کند که در اين صورت هم حقوق بيشتري مي گيرد.» معضل نیروی مازاد با سازماندهی های انقباضی و تعریف جدید برای حدنصاب کلاس درس و مدرسه، در حالی اوج گرفت که طبق قانون برابر با یک سوم تعداد بازنشستگان باید معلمان جدید استخدام شوند و مصوبه ی مجلس مبنی بر استخدام 60 هزار نیروی حق التدریسی روی میز دولت است.
بر تشویق معلمان برای بازنشستگی، اهرمی به نام « بازخرید» نیز افزوده شد. چنانکه وزیر آموزش و پرورش آبان سال پیش در پاسخ به معلمی که پرسید « با معلمان مازاد چه باید کرد؟»، گفت: « توصيه مي کنم که معلمان ما به بازنشسته شدن فکر کنند. قانون بازخريدي نيز به تازگي پيش بيني شده است که قابل اجراست و در اين صورت افرادي که مسند خاصي در آموزش و پرورش ندارند و مدرسه هم نتوانسته ماموريت مفيدي براي آنها فراهم کند مي توانند سوابق خدمتشان را حتي اگر 20 سال هم نشده باشد به ما بفروشند و بيمه شان را هم خودشان پرداخت کنند تا در آينده به موقع بازنشسته شوند.» وي تاکيد کرد:« از اين فرمولها در آموزش و پرورش زياد است که تا کنون از آن استفاده نشده است.» امروز معلم مازاد باید هرجا که شد برود و هر درسی که شد تدریس کند و چون زبان شکوه گشاید، « بازخرید » بر سرش آوار می شود! پس چنین است که باید « معلمان به فکر بازنشستگی باشند.» (!)
چندین سال پیش معلمی با سی سال سابقه ی خدمت بازنشسته شد. وقتی اول مهر در مدرسه او را بدرود گفتند، غمی عمیق در سیما داشت.او روزهای بسیار هر روز صبح چون عادت دیرین سی ساله اش از خانه بیرون می آمد و در چهارراه معلم به مدرسه رفتن همکاران خود را با حسرت می نگریست! پس چه کرده ایم با معلمان خود که امروز با زیر 20 سال سابقه، آرزوی بازنشستگی پیش از موعد را می کنند! و در پی این سازماندهی بود که تنی چند از زنان معلم بازنشستگی با 20 ساله سابقه را بر ادامه ی خدمت ترجیح دادند. ما در دبیرستان معلمانی داشتیم که سابقه ی خدمت شان از مرز 30 سال نیز عبور کرده بود و اما روحیه ای زاید الوصف آن ها را در کلاس همراهی می کرد. سیمایی بشاش و انرژی بخش داشتند. امروز بر سیمای معلمان خویش دقیق شویم و به ویژه بر سیمای جوان تر ها خوب نگاه کنیم و آن گاه از کیفیت آموزشی و اهداف کلان آموزشی و تربیت نسل رو به رشدی سخن گوییم که قرار است مقدرات کشور را به دست بگیرند.و حال ما با خالی ساختن آموزش و پرورش از تجارب عظیم معلمان و اهتمام بر بازنشستگی آن ها به کجا می رویم چنین شتابان!
ما « مِس » داریم، پس هستیم!
گفته می شود نماینده ورزقان در تلاش برای جذب نیروهای بومی برای سونگون از منظر سخن کلیشه ای « مس مال ورزقان است و دیگران نباید در آن کار کنند.» درآمده و سخنی شبیه آن گفته است.
شکل گیری چنان گفتمانی عللی دارد که من به خوبی بر آن واقفم و معتقدم در شرایطی که « ثروت در کشور عادلانه توزیع نشده است.» و در شرایطی که حتی « در اعتبارات و امکانات استانی بین شهرستان های آن عدالت کمرنگ بوده است.» ورزقان حق دارد که دودستی سونگون را بچسبد! هر بار فضای یأس آلودی احساس کردم در آسمان ورزقان که طرح های سونگون کند پیش می رود، یادداشتی را قلم زده ام. حتی داغ تر از کاسه ی ورزقانی ها آن گاه که کارخانه تغلیظ مس کمی پایین تر در خواجه بر زمین خورد، این را به تأکید و تذکر تیتر یک گویا کردیم. مدام تأخیر در اجرای پروژه های سونگون را متذکر شدیم و باز تیتر یک کردیم که « ورزقان در انتظار کلنگ مسئولان » و در رابطه با سونگون و منافع ورزقانی ها در آن قریب ده تیتر یک داشته ایم. بله مس سونگون مال ورزقان است و بر آن حق دارد. اما من اینبار در رویکردی دیگر با نگاه ملی به این موضوع نظری انداختم. جمله ی « مس مال ورزقان است » را با جمله ی « ستارخان مال ورزقان است» بسنجیم! یادم می آید سه سال پیش در سرمقاله ای از ستارخان ـ سردارملی ـ سخن به میان آورده بودم. شهروندی از ورزقان در تماس تلفنی بر من تاخت که ستارخان مال ماست و اهری ها در آن حقی ندارند. فحش هم داد و من اما حرفی نداشتم.
هرچند من کمی پایین تر نگاهم به کل قره داغ است و احیای هویت تاریخی و فرهنگی آن و اما در این فضا کسانی به اختلاف میان اجزای آن دامن می زنند. می گویند اهری ها نباید در سونگون کار کنند. روزی که سونگون کلید می خورد شهرستان ورزقانی وجود نداشت و اعتبارات صرف شده برای سونگون، شهرستان اهر را از عنایت هایِ اعتباریِ بسیاری محروم می ساخت. روزگاری طویل هزاران اهری در روستاهای دورافتاده ی ورزقان معلمی کرده اند و امروز صدها معلم اهری در این شهر خدمت می کنند و از قضا متقاضی انتقال به شهر خود هستند و اما اجازه انتقال نمی دهند و من در عجبم که چرا کسی نمی گوید معلم های اهری باید از ورزقان بروند؟! امروز در کارهای ساختمانی اهر صدها ورزقانی کار می کنند و کسی نمی تواند بگوید و نمی گوید که ورزقانی ها بروند! در بناب هزاران قره داغی کار می کنند. آن هم نه روی معدن که در شغل هایی که بنابی ها با سرمایه ی خود راه انداخته اند و اما خواستار خروج دیگران از بناب نیستند!
در نگاه کلان ملی اما گفتن « مس مال ورزقان است و دیگران در آن حقی ندارند » صحیح نیست. هرچند در عالم واقعیت ناراستی هایی حاکم است که این سخن را توجیه پذیر می سازد و اما در عالم حقیقت سخن نادرست و زشتی است. تصور کنیم که اعتبارات ما تا کنون از پول نفت تأمین شده است و اما ما نگفته ایم و نمی گوییم که پول نفت مال ما نیست! و مناطقی که با نفتِ آن ها کشور اداره می شود، نمی گویند نفت مال ماست و دیگران در آن حقی ندارند!
یادم می آید در جمعی که مسئولان اهری و استانی بودند، ضمن اشاره به بی عدالتی در امکانات ملی صریح گفتم که در کشور ایران تنها یک چیز عادلانه توزیع شده است و آن پرچم شهیدان است. یعنی چون جنگ شد همه احساس وظیفه کردند. از روستای دورافتاده ای در ورزقان تا مشهد و زاهدان! اما پس از جنگ که دوران سازندگی و آبادی رسید، عدالت غیبت معناداری یافت.
من در یادداشتی بر این موضوع وارد شده ام و از همه می خواهم کمی افق دیدمان را بالاتر ببریم. ورزقانی بسازیم که هزاران بیکار آذریِ دیگر به این منطقه هجوم بیاورند و کار کنند. وقتی ورزقانی چشم دیدن اهری را در سونگون نداشته باشد، کرمانی حق می یابد که با کنسانتره ی سونگون اشتغالزایی کند! قره داغ منابع مس فراوان دارد و معادن بسیار دیگر. اگر فعالانه و مدبرانه وارد عمل شویم، دیگر لازم نمی شود ورزقانی و اهری روی معدن کار کنند، بلکه در به در دنبال کارگر می گردند. کمی بزرگ تر اندیشه کنیم.
و اما یادداشت متفاوت من در ادامه ی مطلب که امیدوارم به کسی برنخورد و چنانچه برخورد پیشاپیش پوزش می خواهم.
ادامه مطلب
روزی در جلسه ی شورا بودم، شهبازیان عضو این شورا خطاب به فرماندار اهر که در جلسه حضور داشت، گفت « این خضوعی را به یک سمتی بگمارید » تا دست از این همه انتقاد بردارد. من آن روز متوجه نشدم که ایشان در جواب چیزی گفتند یا نه، اما من خود جوابی را در ذهن خویش عبور دادم و آن این که مگر مسئولیتی که من به عنوان روزنامه نگار بر عهده دارم، چه کم از مسئولیتی است که میز مرغوب و صندلی چرخان دارد. چهار سال تمام درگیر مسائل و اخبار و رویدادهای منطقه ی ارسباران بوده ام و در جلسات بسیاری شرکت یافته ام، تلقی بسیاری از مسئولان از خبرنگار در واقع « پیک » و خبررسان است و او را با دستگاه دورنگار اشتباه می گیرند. تصور می کنند خبرنگار دستگاه ضبط صوت است که سخن را ضبط می کند و به دفتر نشریه می رساند. در سویی دیگر اما من اذعان می کنم که در بخش دیگری از مدیریت منطقه جایگاه یک روزنامه نگار و خبرنگار به خوبی شناخته شده و دارای اعتبار و احترام است. در پرده ای دیگر هرگاه در جمعی سخنی از بایدها و نبایدهای منطقه به زبان آورده ام و نقد کرده ام، مورد سؤال واقع شده ام که چرا کاندیدای انتخابات شورای شهر و نمایندگی مجلس نمی شوی؟ (!) و جواب من اما همان است که ابتدای سخن گفتم. مگر مسئولیت یک روزنامه نگار چه کم از یک نماینده دارد؟ و مگر کاری که یک روزنامه نگار ( حتی در سطح محلی و برای محل ) می تواند بکند، کم از کاری است که یک نماینده از عهده اش بر می آید. از طرفی مگر مؤثر واقع شدن در جامعه مستلزم منصب داشتن است؟!
« والتر کرانکایت » گزارشگر تلویزیون سی بی اس در آمریکا بود، او در کارش حرفه ای و صادق بود و به حرفه ی خویش « وفادار » بود، « دروغ » نمی گفت و « سانسور » نمی کرد و « خبر » را « به خاطر خبر » خبر می داد. وقتی به او پیشنهاد شد که در رقابت های انتخاباتی شرکت یابد، گفت « من کسی هستم که می توانم رئیس جمهور عوض کنم و شغلی بالاتر از او دارم.» بله این است رمز کار ما.
17 مرداد در تقویم رسمی میهن روز « خبرنگار » نام یافته است و این یادگار شهادت خبرنگار صارمی است که برای خبرنگاری از فضای آتش و خون در افغانستان رفته بود. چه می کنیم در این روز؟! پارچه ای می نویسیم و بر دیوار می زنیم و گرامی می داریم این روز را؟! و چرا به قول زیبا مادری خطاب نمی کند فرزند خویش را « خبرنگار بالام » (!) و اما با وجود این همه غفلت و کاستی، نشانه های امیدوار کننده ای به چشم می آیند. جوانی به نام « دادرس » می خواست داد زند حرف دل آبش احمد را و مگر چه از این والاتر؟! قلمداری کم کاری نیست و البته کار بزرگی است. او صدای آبش احمد بود و صدای مردم بودن کار بزرگی است.
روزی گوشه ی مراسمی را اختصاص دادند به تقدیر از خبرنگاران. مجری کسانی را از صندلی جلویی برای اهدای تقدیرنامه فراخوند. یکی از آن کسان،کسی بود که به نظرم زخم قلم مرا در دل داشت. نام من که خوانده شد، دیدم قرار است من با دست او تقدیر شوم. به صحنه رفتم و با شش تن دست دادم تا رسیدم به او و او ضمن « اهدا » ی تقدیرنامه در حالی که لبخند ناچسب بر لب داشت، آرام به من گفت « البته این هدیه به خاطر غلط های شما نیست » به روی خویش نیاوردم و تا خانه در فکر بودم که طی گلایه نامه ای این تقدیرنامه را برگردانم اما کمی بعد به خود آمدم و به نیکی متوجه شدم که من نباید تا اندازه ی او کوچک شوم و حرمت قلم خویش را نگه ندارم.
و 14 مرداد سالروز پیروزی مشروطیت است و سال 1285 در چنین روزی مظفرالدین شاه قاجار فرمان مشروطیت را صادر کرد. انقلابی که با نهضت تنباکو کلید خورده بود. این همه در پی آگاهی بود و ورود در طریق عظیم مردم سالاری. تاریخ خود گواه است نقش قلم در انقلاب مشروطه را و آن گاه نیز که استبداد صغیر پیش آمد، چه قلمدارانی که شکستند! به یاد می توان آورد کمی آن سوتر از 14 مرداد، 28 مرداد را. روزی که دولت مصدق در پی کودتایی سقوط کرد. کودتایی که علیه نهضت ملی شدن نفت بود و در این راه نیز قلم ها در کار بودند. به یاد بیاوریم هفته نامه شهاب اهر را که در این قلم زد و در این راه قربانی شد.
گرامی بداریم این روزها را و گرامی بداریم قلم هایی را که آگاهی آفریدند و حماسه ساختند.
آنا نیسگیلی
مادرانی را که یکی پس از دیگری بدرود ابدی می گوییم، ته مانده ی مادران دیرین موطن مادری هستند. مادرانی که همه چیز خانه و خانواده بودند. زودتر از همه بیدار می شدند و دیرتر از همه می خوابیدند. مادران زحمت و کار، مادران محبت و یار بودند. نه یکی دو تا که قریب 10 فرزند به دنیا می آوردند و مراقب فرزند بودند. قبل از فرزند خویش نمی خوابیدند و همیشه نگران بودند. با لالائی حزن انگیز فرزندان خویش را روی پاهای خود و یا در « بئشیک » تا خواب راحت همراهی می کردند. بئشیک هایی که قهرمان های بسیاری را در خود داشته است. قبل از آفتاب طلوع می کردند، خمیر می کردند و نان می پختند، شیر می دوشیدند تا اهل خانه بیدار شوند و صبحانه بخورند. کار بود و کار! به تنهایی لباس اهل خانه را می شستند در آب سرد چشمه که دور از خانه بود. ناهار می پختند و سر مزرعه می بردند. کار مزرعه هم می کردند. بچه هایشان را با مختصر آب گرم می شستند و حتی « بیت آریتداماق » نیز با آن ها بود. آن همه نظافت و پاکیزگی بدون آب گرم و پودر رخت شویی و شامپو و صابون! آن ها صنایع دستی موطن را نیز زنده داشتند. فرصت که می شد پشت دار قالی می نشستند. ورنی تابلوی تنهایی مادران ماست! ورنی شعری است که در شرحش هنوز مانده ایم! برای فصل سرد و خانه نشینی « زومار » می اندوختند. برای ازدواج فرزندان خویش سنگ تمام می گذاشتند. چونان امروز پارچه های میلیونی الوان و گل و ماشین و سالن و فیلم و عکس و رونق نبود، اما صفا بود و مراسم ازدواج اصالت داشت و هر یک چکامه ای در فرهنگ عامه ی ما. رنگ معنا داشت و مادران ما همواره « یاشماق » بر صورت داشتند و عفت داشتند. مادرانی که « شاغل » اما نبودند و بیمه نداشتند! شش ماه مرخصی زایمان نداشتند! و یک سال تحت مراقبت بهداشت نبودند! به خاطر زادن بچه انعام نمی گرفتند؟ آن ها حقوق بشر هم نداشتند و هر از گاه کتک هم می خوردند و در گوشه ای خزیده و تنها اشک می ریختند و با روی گشاده اما حضور می یافتند! عروس که می شدند تا چند ماه زبان نداشتند و مثل عهد عتیق با زبان اشاره و ایما منظور خود را می رساندند! آن ها هزاران سکه ی طلا در کابین نداشتند! آن ها حتی جوراب پدرشوهر و برادران شوهر خویش را می شستند! مادرانی که سایه ی سنگین مادرشوهر را همیشه احساس می کردند! مادرانی که شهردار محله بودند، مادرانی که هر صبح کوچه را آب و جارو می کردند! مادرانی که با یخدان خالی از میهمان سرزده و دعوت نشده پذیرایی می کردند و آبروداری می کردند! مادرانی که مادر بودند. مادرانی که حتی برای دها کودک همسایه نیز مادر بودند و ما برای چندین مادر، « ننه » می گفتیم. با آن همه سختی آن ها برای همیشه مادر بودند.
مادران ما نکته کشف نشده ای داشتند و دارند با خود به گور می برند و به نظر من این نکته همانا در لالائی های محزون آن ها نهفته است. از میان تمام کلمات عالم که بتوانم در کنار نام مادر آورم، تنها واژه ی عظیم « نیسگیل » را می یابم. واژه ای که قابل تبدیل به هیچ زبان زنده و مرده ی دنیا نیست. مادرانی که عصاره ی فرهنگ عامه ی ما هستند. مادرانی که دارند تمام می شوند و به نسل امروز منتقل نمی شوند! « بئشیک » منقرض شده و مادران فردای ما در « مهد کودک » مادر نمی شوند! جامعه ی ما و فرزندان ما امروز از آغوش هویت بخش مادر بهره مند نیست و نسل حاضر رنگ و بوی خاک مادری نمی دهد، چون از مادر جدا شده است! موطن ما دارد از مادر خالی می شود، مادرانی که خود میراث فرهنگی هستند. ما امروز احساس تنهایی می کنیم، چراکه مادر خویش را تنها گذاشته ایم. مادر خویش را از دست ندهیم، پیش از آن که از دست بدهیم!
پایان خدمت معلمان را این همه اصرار چرا ؟!
جایگاه و اعتبار و احترام معلم در وجود نسل بزرگسال و میانسال امروز ارزنده است. معلمانی به معنای واقعی کلمه « معلم » که تمام شخصیت ما را راهبر بودند. معلمانی که سال ها در مناطق و مقاطع مختلفه تجربه آموخته بودند و حاصل ربع قرن تجربه را به شاگردان خویش ارزانی می داشتند. سیما و سیرت آراسته و رفتار متین و بزرگوارانه داشتند. آن ها معلمِ عالمی بودند و اثرگذاری عمیقی بر شاگردان داشتند. دانشسراها و مراکز « تربیت معلم » رسالت خود را به خوبی انجام می دادند و دانشجویان علاقه مند را پس از کسب علم و فن و درک هنر معلمی به مدارس گسیل می داشتند. آن ها سی سال خدمت می کردند و حتی پس از بازنشستگی هم جامعه را از تجارب خویش بهره مند می ساختند.
سلام بر معلم،آن گاه كه مي آموزد
ادامه مطلب
هوراند عروسی است که از بد روزگار دو مادرشوهر دارد
شهر هوراند یکی از دو بخش شهرستان اهر است و یافتن علل عقب افتادگی و محرومیت آن چندان به مطالعات دامنه دار کارشناسانه نیاز ندارد. این شهر را کلیبر در مجلس و اهر در دولت نمایندگی می کند و اما به نظر می رسد از آن جا مانده و از اینجا رانده شده است. نماینده اهر و هریس در مجلس که هفته پیش نطق پیش از دستور داشت، متأسفانه کوچک ترین اشاره ای به هوراند نداشته است. نه این که مشکلاتش را نداند، نه. چرا که مسعودی ریحان سال ها رئیس آموزش و پرورش این شهر بوده است. به خاطر این که نمایندگی هوراند در مجلس با اهر نیست. این از عجایب هفتادگانه ی قره داغ است که شهری به دو شهرستان وابسته باشد. آقای ریحانی به این خاطر که مسئول هوراند آقای فتحی پور است نخواسته در امور او دخالت کند(!!!) این از نکته ی بسیار تأسف باری حکایت می کند که در منطقه ی ما و البته در سطح کشور رایج شده است! البته در شرایطی که دولت مناطق را به حال خود رها کند و به امان مرکز استان واگذارد، شاید ایفای نقش نماینده در امور دولتی مورد نیاز باشد. گویند نهنگ ماهی بزرگ را می خورد و ماهی بزرگ ماهی کوچک را می خورد و ماهی کوچک میگو را می خورد و میگو مجبور می شود لجن بخورد و من اما چند سال پیش در نوشته ی طنزی گفتم که اگر تهران، تبریز را بخورد. تبریز، اهر را می خورد. اهر، هوراند را می خورد و هوراند، آق براز را می خورد و آق براز مجبور می شود یِملیک بخورد.هوراند در آمار رسمی نهضت سواد آموزی دارنده ی بالاترین نرخ بی سوادی است و دغدغه و خواسته ی مهم مسئولانش در جلسه ی شورای شهرستان اهر با حضور نماینده ی دولت در سفر دوم به استان دایر کردن بانک ملی بود(!!) و آیا هنوز مشکل آب هوراند حل شده است؟ و با این حال آیا مردم هوراند مطالبه ای چون سینما، تأتر، نمایشگاه کتاب، روزنامه، شهربازی، فرهنگسرا، کنسرت موسیقی و مواردی از این دست خواهند داشت.
من مسئول نیستم و اما معتقدم هرکه فهمید مسئول است. من اکنون وضع هوراند را می فهمم و لذا در رفع مشکلات او احساس مسئولیت می کنم. هرچند تنها یک بار در هوراند فرود آمده و آبگوشت خوشمزه اش را خورده ام. به نظر من اتصال راه هوراند به جاده ی اصلی در آن سوی قره سو ( استان اردبیل ) در قره آغاج راهگشای بسیاری از موانع و تنگناهای این شهر خواهد بود. یکبار به نماینده اهر و هریس این را گفتم و او به آقای فتحی پور حوالت داد که در حوزه ی اوست!! هرچند این، تیتر یک دوهفته نامه ی گویا نیز شده بود که این کلیدی بر ایده ی بزرگراه باکو ـ تبریز نیز می تواند باشد. قصد دارم در مورد هوراند فعال تر باشم. تا خدا چه خواهد........
دُم نوشت:
از معضلی زیر عنوان مادرزن صحبت می کردیم و همکاری گفت من از بد روزگار دو مادرزن دارم و در پاسخ به تعجب ما، چند و چون قضیه را چنین فاش ساخت: من به خواستگاری دختری رفتم که گویا در عهد طفولیت به عمویش که صاحب فرزند نمی شده، واگذار شده بود و من او را از عمویش خواستگاری کردم و آن ها مرا به خواستگاری دوباره از پدرش واداشتند. او به پدرش عمو و به عمویش پدر می گوید و من حالا دو مادرزن و دو پدرزن دارم.
و آری گریه کنیم برای حسین (ع)
عاشورا و کربلا دو عنصر زمان و مکان بودند که تاریخ ساز شدند و این ها، عناصر عمده ی تاریخ هستند و چنین شد که رخداد بزرگ تاریخ اسلام رخ داد. عاشورا چراغی شد تا ظلمت از راه بزداید و کجراهه و بی راهه را بنمایاند و چنین شد که حسین مصباح هدایت شد تا مردم نسبت خویش با اسلام را بازبینی کنند. آن روز روشن شد که چه بر اسلام آمده است که تنها 72 تن از امت پیامبر اسلام، فرزند او را همراهی کردند. آن روز روشن گشت که اسلام اموی چگونه اسلامی است که حاکم از راه مکر در می آید. گریه کنیم برای حسین،آن گاه که از همه چیز گذشت تا از یک چیز نگذرد. گریه کنیم برای حسین که پس از 60 سال حضور اسلام تنها 72 مسلمان در پشت سرش به نماز ایستادند. آن وقت که وقت عمل بود و گرنه هزاران نفر وقت حرف ، حرف بیعت داشتند. گریه کنیم برای حسین، آن گاه که کوفیان بر او خیانت کردند. آن سان که بر پدر و برادرش خیانت کرده بودند. گریه کنیم برای حسین، آن گاه که مدعیان اسلام کلام فرزند نبی را با سلاح پاسخ گفتند. اسلامی که معجزه اش کتاب است. کربلا کم بود برای عاشورا، وقتی تاریخ عاشورا رقم می خورد، جغرافیای کربلا چه مساحت کمی داشت. آن روز تاریخ از جنس افلاک بود و جغرافیا از جنس خاک. اما کربلا آن روز تنها خاک نبود، تنها دشت نبود، آن روز کربلا وقتی طلوع کرد، شرمسار عاشورا شد. کربلا اکنون کتیبه ی عاشوراست. اگر اقوام به سنگ نبشته ای با خط میخی، خویش را به باستان پیوند می زنند، این کتیبه با خط خون نوشته شده است تا حسین، باستان را به امروز پیوند زند تا نمیرد آن چه حسین به خاطرش شهید شد.
گریه کنیم برای حسین، چون روز بارانی که در پس خود آفتاب گرم جانبخش دارد. گریه کنیم برای حسین تا گرد دنیوی از خویش بزداییم. دست برای دعا که بر می داریم، چیزی نخواهیم که سنگین تر گردیم، چیزی بدهیم که سبک تر باشیم.
گریه کنیم برای حسین، آن سان که جانمایه ی نشاط ایمانی باشد و روح صیقل یابد.گریه کنیم برای حسین تا هوای جان را از غبار غفلت بشوییم. گریه کنیم برای حسین، نه برای آن که دل آرام بگیرد. برای آن که دل آرام نگیرد و در سکون نماند. گریه کنیم برای حسین، تا سبک تر گردیم و زلال، تا که پای از خاک برداریم و دریابیم نسبت خویش با افلاک را و گاه بر حال خویش هم گریه کنیم و فاصله ی خویش با مرام حسین را متر کنیم و بر این فاصله آری گریه کنیم.
نامهربانی با یار مهربان: در شهرستان 150 هزار نفری اهر، 2 هزار نفر عضو کتابخانه های عمومی هستند. این را مسئول کتابخانه های عمومی اهر می گوید. تازه اغلب اعضا از کتابخانه به عنوان قرائتخانه استفاده می کنند و عمدتاً دانش آموزان هستند که برای مطالعه ی کتب درسی و انجام تکالیف حضور می یابند.گفتم بیاید با آموزش و پرورش هماهنگی کنید و همه ی 30 هزار دانش آموز منطقه را عضو کتابخانه کنید. کار نمادینی هم هست و حتی اگر ده هزار نفرش هم پایشان به کتابخانه باز شود، کارستان است. من خودم در کلاس درس پژوهش اول دبیرستان اولین تکلیف و خواسته ام از دانش آموزان این است که باید عضو کتابخانه بشوید. کلید این مشکل در دست خانواده و آموزش و پرورش است. باید کودکانمان را از ابتدا با یار مهربان، مهربان کنیم. و این حرف اساسی و تکراری من است: آگاهی کلید تحولات است و راه رسیدن به توسعه و حتی « آزادی » مستلزم آگاهی است و آگاهی مستلزم دانایی و دانایی مستلزم مطالعه و پژوهش است و توانایی مستلزم دانایی است و حکیم توس چه نیک گفت که « توانا بود، هر که دانا بود.»
شکوفایی اندیشه های ناب بشری در گرو رونق آثار مکتوب و ترویج فرهنگ مطالعه است
جامعه برای رسیدن به توانایی های لازم در عرصه های مختلف باید به دانایی لازم دست یابد
ما نان می خواهیم،کتاب هم می خواهیم
اگر برای مقدمه هم که شده از پایین بودن سرانه مطالعه در کشور و استان و اهمیت مطالعه و نقش آن در بالارفتن آگاهی های عمومی سخن به میان آید و اگر از ارتباط معناردار توسعه و پیشرفت و میزان آگاهی و دانایی عمومی صحبت شود، چونان اندرزهای کلیشه ای و تکراری خسته کننده خواهد نمود. اما همین است اساس حرف ما و همین که به این نکته رسیده ایم و بر آن تأکید می کنیم خود گامی به جلوست! و گرنه نیک می دانیم که این همه تأکید، تلاش برای عقب نماندن است، اگر برای جلو رفتن نباشد!
ادامه مطلب
اهر چایی داشیب گئتدی داشیب یولون چاشیب گئتدی
اؤز باغچاسین سوسوز قویدی اؤزگه باغا آشیب گئتدی
شعر از خودم

زلزله کسی را نمی کشد!
29 مهر نخستین کنفرانس بین المللی مقاوم سازی لرزه ای درتبریز آغاز شد. کنفرانسی که بی شک مهم ترین داده و یافته ی آن برخورد علمی با زمین و رعایت قوانین آن است و این که بشر خانه ی خویش بر بستر سست بنیان ننهد و با طبیعت رابطه ی خردمندانه برقرار سازد. تبریز همان قدر برای عامه نام آشناست که « گسل تبریز » برای اهل علم. گسل، شکست در پوسته ی زمین است و مستعد خروج امواج زمین لرزه. زمین قانون خویش را دارد و لرزش، طبیعت اوست و ترس ما درواقع نه از زلزله که از بناهایِ سست بنیانِ خویش است. ما نگران سست کاری های خویش هستیم و گرنه زلزله کسی را نمی کشد!آن چه در بم و اردبیل انسان ها را کشت، آوار خانه ها بود نه امواج زلزله. ما قربانی غفلت ها و کم کاری و بدکاری های خود هستیم.وقتی پیامد زلزله با ریشتر همسان را در ایران و ژاپن و اندونزی مقایسه کنیم، به نیکی در می یابیم که انسان مقصر است نه طبیعت. آقامحمدخان قاجار در سال 1210 تهران را که آن زمان قصبه ای با 10 هزار نفر جمعیت بود، به پایتختی برگزید. و امروز این شهر 13 میلیون انسان را در خود جای داده و میلیون ها خانه و خودرو و تأسیسات و بناهای سنگین بر پوسته ی شکسته ی این نقطه از زمین سنگینی می کند. تهران روی گسل است و تبریز هم روی گسل است.
ادامه مطلب
مرگ رفیق حیات رفیقم و افطار غم و عید سیاهم
عصر روز قبل عید فطر به مدرسه می رفتم که دوستِ دوست داشتنی ام را غرق غم دیدم. غمی که تنها بعد از خاکسپاری عزیزترین کس، آدمی را فرا می گیرد. شامگاه به خانه آمدم و منتظر اذان بودم. « مؤذن » از تلویزیون سهند به صدا درآمد. من عاشق اذان مؤذن زاده اردبیلی هستم. با اذان او تازه بغض من شکست و من آن روز غصه خوردم و افطار کردم. آن شب شام غریبان بود و از مسجد که برگشتم، قرارمان بود که شعری برای دوستم و به عبارتی برای مرگ همسر دوستم بنگارم. قلم یاری نکرد و کلماتی را ردیف کردم. اما بیش از حروف متن شعر اشک ریختم. صبح زود قبل از استارت دید و بازدید در حالی که پیراهن سیاه بر تن داشتم بیرون آمدم و اول سراغ دوستم رفتم تا عزاعید او را برایش تسلیت گویم. آشفته بود و از شب بی مهتاب به صبح آمده بود. شعر را دادم و او گریه اش گرفت. خداحافظی کردم و به خانه آمدم و این عید برایم عید نبود. فردای عید آمد و سومین روز و اولین پنجشنبه ی فوت رفیق حیات رفیقم.
مسجد از مردم پر بود. حاج داود عزیزی می خواند. مداحی که صدایش در صدر است. از او خواسته بودند که شعر را بخواند. شعر در اعلامیه چاپ شده بود. او شعر را خواند و من در حالی که دستانم می لرزید، اشک می ریختم.
از « هر قشری » آمده بودند. ترکیب حاضران نمونه کامل « اهر» ی ها بود. به قول یکی از حضار « اهری های اصیل ». معلمان دیروز هم آمده بودند. همان ها که چون دوست من بازنشسته شده اند. تمیز و متین چون دوست من.می شد به جمعیت حاضر در مسجد اشاره کرد و گفت « اهر یعنی این ».
دوست من استاد ادبیات بود و هست. « زیبا » یی از پندار و گفتار و کردارش موج می زند. با او 7 سال قبل در جریان برگزاری یک همایش ادبی در آموزش و پرورش آشنا شدم. عاشق ادبیات است و عاشق هر که ادب دارد. چه می توانم گفت جز تسلیت. بدون شک وقتی مجلس ترحیم و تذکر تمام شد و اقوام و همسایه ها همه رفتند، او تنها خواهد ماند و در خلوت خود خواهد گریست. دلم می خواهد خلوت اشکبار او را بمیرم! او تنها نیست. دو فرزند نیز با او باقی مانده است. فربُد دو سال شاگرد من بوده است و مدتی پیش قبولی اش در کنکور را به پدرش تبریک گفته بودم و طناز دختر او که دانش آموز دوره راهنمایی است و سنگ صبور پدر خواهد بود.
یک اهری شعر ناقابل را در وبلاگ خود گذاشته است و یقین که شما بازدید کننده محترم از آن جا به این جا آمده اید. پس شعر را هم همانجا خوانده اید و اگر چنین نیست به وبلاگ یک اهری و اتفاقات ساده ساده بروید و شعر را بخوانید که آن جا خوش تر نشسته است.
هرکه فهمید، مسئول است
خدمت نماینده محترم شهرستان اهر و هریس سلام گرم و صمیمانه دارم. اگر احوالات تنها مطبوعه ی منطقه را جویا هستيد، الحمدالله سلامتی برقرار است و جای هیچ گونه نگرانی نیست و نگرانی ما فقط « دوری » شماست! 
گفتی « اظهار نظر آزادانه در جامعه از شاخص های توسعه است.» و تأکید کردی « باید فرصت انتقاد به مردم داده شود.» و گفتی « جلوی اظهار نظر را گرفتن، عین اختناق است.» و نیز گفتی «اگر رسانه ها نتوانند رفتار و عملکرد مسئولان را مورد نقد قرار دهند، جامعه در مسیر پیشرفت قرار نمی گیرد.» و با این گفته ها شاخصه ی شاخص جامعه ی مدنی را نشانه کرده اید و سراغ ریشه ی درماندگی ها رفته اید و شنیدن این ها از زبان شما، بسی مسرت آور و یأس سوز است.
آقای ریحانی، در معدل سخنان شما، « آزادی بیان و نقد » و « توزیع عادلانه ثروت در کشور » نکات بارزی هستند که همواره بر آن ها تأکید کرده اید و به نیکی دریافته اید که بدون نقد عملکرد مسئولان، طی طریق در طریق رشد و توسعه ممکن نیست. شما به بیماری « روزمرگی » در مدیریت محلی اشاره کرده و گفتید : « با فکر منجمد نمی توان مدیریت کرد» و خواستار « بهره مندی از افکار و ایده های صاحب نظران، کارشناسان و عموم مردم » شدید و این بسی موجب امیدواری و بسیار موجد خوشوقتی است و اما چگونه؟ برنامه ی شما در این مهم چیست؟
ادامه مطلب
از اخبار مسئولان تا اخبار مسئولانه

چاپ شده در دوهفته نامه گویا:17 مرداد، در تقویم رسمی کشور « روز خبرنگار » نام یافته است و معمول است که برنامه ای در تجلیل از خبرنگاران ترتیب می یابد و مسئولان به اظهار نظر در موضوع « خبر » و « خبرنگار » می پردازند. این « روز »، امسال نیز در تقویم ورق خورد و همان شد که سال ها می شود. اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان اما، رویکرد جدید و پرتحرکی در حوزه مطبوعات محلی از خود نشان داده است که برگزاری « جشنواره تیتر برتر استان » و « همایش آسیب شناسی مطبوعات محلی » از نتایج این رویکرد است که هرچند با نواقص و ایرادهایی همراه بودند. چند سالی است که « ضعف مطبوعات محلی » دغدغه ی فعالان این عرصه و البته مراکز ذیربط می باشد و کوشش های ارزشمندی نیز انجام گرفته است. با وجود این، علی رغم تلاش های صورت گرفته، هنوز مسائل و مشکلات مطبوعات محلی در استان به صورت کارگاهی و کارشناسی مورد بررسی و تحلیل قرار نگرفته است. هنوز روزنامه نگاران و خبرنگاران به صورت منسجم در ارتباط رودررو به بحث و تبادل نظر نپرداخته اند.نشریات منتشره در استان از « مشکل مالی» و « فقدان نیروهای حرفه ای » رنج می برند و اگر مراکز مسئول دغدغه ای دارند، باید توجه خویش را به این نکات معطوف دارند و در این میان البته نشریات نیز خود از تحرک لازم برخوردار نیستند و در مسیر حرفه ای شدن حرکت نمی کنند. از سوی دیگر نباید رسانه های صوتی و تصویری و به ویژه اینترنت را از نظر دور داشت که بسیاری از نیازهای ارتباطی مردم را به سرعت رفع می کنند و نیاز مردم به مطبوعات را کاهش می دهند.
ادامه مطلب
همه مسئولان نوكر مردم و مردم ارباب آنان هستند 
« در جمهوري اسلامي ايران همه مسئولان نوكر مردم و مردم ارباب آنان محسوب ميشوند.» استاندار آذربايجان شرقي در نشست بخشداران استان در تبريز گفت و افزود:« خدمت به مردم بايد سرلوحه كار همه مسئولان قرار گيرد. وي با بيان اينكه دولت به شدت پيگير برنامههاي اقتصادي براي بالا بردن رفاه مردم است، اظهار داشت: اجراي اين طرحها موجب سالمسازي اقتصاد كشور ميشود. »( فارس)
« مسئولان نوکر مردم هستند» را نه فقط استاندار آذربایجان شرقی که بسیاری از مسئولان به ویژه در چند سال اخیر به کار برده اند و در واقع رئیس جمهور خود را « نوکر » مردم خوانده و تأکید کرده است که « همه دولت نوکر مردم است.» و استاندار ایلام به نیکی تصریح کرد که « وقتی جناب آقای دکتر احمدی نژاد، رئیس جمهور می فرماید که من نوکر مردم هستم، پس تکلیف همه ما مشخص است و ما نیز باید نوکر مردم باشیم.» البته « ارباب » بودن مردم نیز در کنار آن مطرح بوده است. الهام سخنگوی دولت پیش تر گفته بود:« دولت نهم، نوکر مردم است و مردم ارباب است.» استاندار تهران نیز همین تعابیر را به کار گرفته است و البته اغلب استانداران و مسئولان تکلیف خویش را با واژه ی « نوکر» ي مشخص کرده اند. چرا که رئیس جمهور تکلیف را مشخص کرده و به یکباره گفته است:« استانداران و همه مقام های کشور نوکر مردم هستند.»
ادامه مطلب
به بهانه همایش قابلیت ها و موانع توسعه ارسباران
« محروم ». این کلمه برای مناطق بسیاری در کشور، صفت پایداری شده و در باب علل آن بسیار سخن ها رفته است، جلسات و همایش ها و گفتگوها ترتیب یافته است و دردها فهرست گشته و درمان ها ردیف شده اند. منطقه ی محروم چون هوراند را کودک بیماری فرض کنیم که فراموش شده است. حال کسی پیدا شد و او را پیش حکیم برد و درد عیان شد و نسخه ای به دست آمد. این بیمار نیاز به عمل جراحی دارد و این هزینه می خواهد.آیا معالجه ی او بر عهده ی سرپرست خانوار نیست؟ حال اگر او در خانه ای است که اعضایش تنها خانوار هستند و خانواده نیستند و دلی برای هم نمی سوزانند و مرد خانه، پدری نمی کند و در حالت خانوار نیز، سر است و سرپرستی نمی کند، تکلیف چیست؟ هوارند چه بکند؟ درد را می داند و درمان را نیز هم!
این مقدمه از آن روی آمد که دانشگاه آزاد اسلامی اهر، دارد بانی برگزاری « همایش قابلیت ها و موانع توسعه ارسباران » می شود و هفته پیش هم جلسه ای با حضور تنی چند از مسئولان محلی در چند و چون برگزاری آن ترتیب یافت. فراخوانی در می آید و کسانی ذهن به کار می گیرند و قلم بر می دارند و مقاله ای می دهند و بسیاری در سالنی به هم می آیند و مقالاتی قرائت می شود و میوه ای و ناهاری تناول می شود و بعد..........
و بعد آیا یافته ها و دریافت های کارشناسان و متخصصان در قالب همایش به عنوان تحقیقات کاربردی، برنامه می شوند و بودجه می گیرند و درمانگری می کنند؟ و آیا فریادهای برآمده از دل همایش را گوش شنوایی خواهد بود؟
در شرایطی که بسیاری از دلسوزان سنتی منطقه دیگر ناامید شده اند؟ در شرایطی که برای اغلب جوانان منطقه، « قره داغ » یا « ارسباران » جذابیت خود را از دست داده است؟ در شرایطی که حتی یک تشکل مردم نهاد، از میان بیش از400هزار نفوس منطقه در نیامده که در برابر غارت میراث فرهنگی و تخریب میراث طبیعی قره داغ جامه بدراند؟ بله، هزار هزار بار جای مسرت است که اکنون دانشگاه آزاد قدمی برداشته و می خواهد بار دیگر موانع توسعه و قابلیت های توسعه ارسباران را گوشزد کند.
آن چه سطور پیش آمده را رنگ و لعاب تأثر و ناامیدی گرفت، ناشی از تجربه ی ناموفقی است که این منطقه در برگزاری « نخستين همایش توسعه ارسباران » در سال 1377 داشته است. یا شاید به خاطر این که نتیجه ای در پی نداشته است!
همایش توسعه ی ارسباران در سال 1377 بسیار گسترده و در شهرهای اهر و کلیبر برگزار شد. میزان حضور فعال مسئولان در برگزاری آن چشمگیر بود. به گونه ای که استانداری رأساً وارد عمل شده بود و در نهایت قطعنامه ای در 21 بند صادر شد و دبیرخانه ای تشکیل که موارد آن را پیگیر باشد. حتی مقالات ارائه شده به صورت کتاب نیز منتشر شد.اما متأسفانه با گذشت 10 سال از آن رویداد، ارسباران تحول خاصی نیافت. به قطعنامه عمل نشد. قطعنامه ای که نه توسط یک نهاد علمی و آموزشی که با پشتیبانی مسئولان اجرایی چون استانداری و فرمانداری اهر و کلیبر و نمایندگان منطقه در مجلس به دست آمده بود و آیا در فرمانداری های منطقه جلسه ای ترتیب یافت و یا کسی گفت که حداقل در شواری اداری شهرستان بحث کنیم که چرا به یافته ها و خواسته های همایش توسعه ارسباران توجهی نشد؟!
منطقه ی ارسباران چهار « توان محیطی » مشخص و قابل توجه و سرمایه گذاری دارد که « کشاورزی »، « دامپروری»، « معدن » و « گردشگری » را شامل می شود. حال مسئله این است که علی رغم برخورداری این منطقه از توان های محیطی متنوع،چرا رشد و توسعه ی قابل قبولی نداشته است؟ این نکته چونان ادله ی میهنی می شود که می گوییم چرا ایران علی رغم برخورداری از این همه ذخائر، توسعه ی لازم را نداشته است. پس ذخائر طبیعی شرط ضروری برای پیشرفت نیست، که اگر بود، اکنون ژاپن هم ردیف کشورهای آفریقایی بود و منتظر مساعدت های بین المللی!
« شرط توسعه ارسباران، مشارکت مردم است.» این را مهندس نجفی آذر رئیس ستاد نخستین همایش توسعه ی ارسباران و معاون برنامه ریزی وقت استانداری آذربایجان شرقی در جریان برگزاری آن همایش گفته بود. این بخش مهمی از راه چاره ی رفع موانع است. « سوء مدیریت » از آفت های مهم منطقه ی ارسباران بوده و هست و این از مشارکت ضعیف مردمی و سیستم معیوب توزیع مدیریت محلی در استان ناشی می شود. در توزیع ثروت ملی، « عدالت » غیبت معناداری داشته است و این را می توان از مقایسه ی میزان رشد و توسعه مناطق مختلف کشور به خوبی دریافت.نکته ی مهمی را معاون اول رئیس جمهور سال پیش گفته بود.او گفته بود:« ثروت در کشور عادلانه توزیع نشده است.» بله، منطقه ی ارسباران قربانی چنین بی عدالتی هایی نیز بوده است. خروج اغلب نمایندگان از حیطه ی قوه مقننه و ورود به حوزه ی قوه مجریه و اعمال نفوذ و فشار در توزیع نامتوازن امکانات و پروژه ها و اعتبارات نیز آفتابی است که دلیل آفتاب است. به گونه ای که حال هرکه بادش بیش، دادش بیش و هرکه دادش بیش، زادش بیش است.
به هر حال باید امید داشت و چنین همایش هایی را غنیمت شمرد و امید که از دل آن یافته هایی درآید که به کارآید و بر علاقه مندان و دلسوزان ارسبارانی اهل نظر فرض است که دعوت دانشگاه آزاد را لبیک گویند و بر غنای همایش بیفزایند تا خواسته های مردم منطقه بار دیگر فریاد شود و قطار توسعه ی ارسباران شتاب گیرد.

