تبليغاتX
یوخا

حدود سه سال در گویا در ستون طنزی به نام بی ستون قلم می زدم. امروز تصادفاً نسخه هایی آن از پیش رویم گذشت. چند قسمت از آن در آرشیو این وبلاگ هست و اما یکی دو نمونه از اشعار تقدیم میهمانان وبلاگ:

از معدن مس گرفته تا زَر              این منطقه را گرفته در بر

خلقی است در این میان اما            دارند همیشه چشم بر در

***

قیچی باجی ناز باجی               بیزه لطفون آز باجی

بیزیمده قاتمانی کس                 قئشی ائله یاز باجی

گل آرازدا اوز باجی                 بالیق کیمی سوز باجی

جولفادان آصلان دوزا               قاطارلاری دوز باجی

بوردادا بیر قیچی لن               گوللَنسین  سونگون باجی

بورا قره داغدئر سا                 ائتمه قره گون باجی

اگیل ایستی تندیره                   اَل چوره گی  یاپ باجی

قره قیه دوزونده                       آق آت مینوب چاپ باجی

کلیبره گاز یئتیر                           قئشدا یا گَل اَس باجی

هوراندین چؤرک صفین                   سو نوبتین کَس باجی

 قازما قارداش قاز قارداش            گَل بو یئری قاز قارداش

قره داغین کیفینی                            کؤکله ائله ساز قارداش

مخالف یئل لر اسیر                       گؤزون توتوب ائل قارداش

گَل بو ائله دایاق اول                    قویما سئنا بئل قارداش

ورزقاندان داش گلیر                    دئیر دورما قاچ قارداش

بیزه گؤره ن نه گلیب                  بونون اوستون آچ قارداش

ایش اولاندا دیش یوخدور              دیش اولاندا ایش قارداش

جاوان لارا ایش یئتیر                      قوجالار  دیش قارداش

دده بابا آدئنا                              بو ائل اولوب خوش قارداش

اَلی خمیر قارنی آج                       جیبی قالوب بوش قارداش

***

آلا قارقا

آيري شهره دُرنا گئدير                بيزیم شهره آلا قارقا 

سندن سوواي بيزيم يوردي           كيمدي يادا سالا قارقا

 خيابانا مالات توكوب            چك اوستوندن مالا قارقا

 اسيد قئغين آخاجلاردان          توك باشلاري دالا قارقا

 اوغري گلسه بيلن اولماز        سن بوشهري تالا قارقا

غربت رها اولكه سيني            سالوب يامان حالا، قارقا

يوخ قاباغا باخماق اوزي             دونوب باخير دالا، قارقا

 بولبوله داش دَيَن يرده               گرك سازين چالا قارقا

 الينده وار آفتاباسي                    گليب بوردا قالا قارقا

 سنه اَيري باخان اولماز       خوش گليب سن بالا، قارقا

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جعفر خضوعي در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 20:42 | لينک ثابت |
 

1) در شماره ی پیش، از مراجعه ی تنگدستی به فرنشینی صحبت کردم که می خواست اجاره خانه عقب افتاده اش را از او بگیرد. این مطلب « قُز حالواسی » در دل برخی کاندیدگان آب نموده و آن موضوع را به رقیب خویش نسبت داده اند. این را هم عرض نمایم و  موضوع را ختم به خیرات کنم.
آورده اند در ازمنه ی نه چندان ماضیه، مردی در محله ی «‌ قالاقاپوسی » از محلات رهای مرکزی برای احسان شام می داده، اما عده ای خاص را دعوت کرده بود.در این میان مرد رندی که دعوت نشده بود، در خیابانِ سرِ آن محله ایستاده و خطاب به رهگذران اعلام داشته بود که همانا شما برای صرف شام به منزل.... دعوت هستید. و این گونه شده بود که آن گونه شده بود و آن احسانگر در هجوم میهمان کلافه گشته و آبرویش فرو ریخته بود.( نکنید از این کارها، شایعه نکنید که در خانه ی رقیب حلوا می دهند )
2) هرچه فکر می کنم نمی دانم که چه بلایی بر سر میمون من آمده است که افکار مغشوش و چه بسا مشکوک در آن تولید می شود. در مراسم مخصوص ایام دهه ی فجر بودم و سه ساعت طول کشید و آخر سر هم بخش شیرین پخش شیرینی آمد. با بغل دستی خود گفتم که آیا نمی شود به جای این همه هزینه و خوردنی برای حاضران جوان و نوجوان چند جلد کتاب از آثار شهید مطهری و دکتر شریعتی و کتب مربوط به تاریخ انقلاب را می دادند؟ و یا بسته های فرهنگی توزیع می نمودند؟ و نیز یادم آمد که در ایام محرم چند تُن شیرینی و خوردنی و شام و ناهار این ور و آن ور شد. با خود گفتم چه می شد اگر کتب و فیلم هایی برای جوانان هدیه می کردیم تا با امام خویش و مرام امام خویش بیش تر آشنا شوند و مطلع تر گردند و حتی آن موقع برخی از کاندیدگان نیز شام و ناهار می دادند و چشمشان به جای سر، معطوف به قلب مردم بود و در فکرم آمد که چرا برخی، از امام خویش یاد نمی گیرند که « آزاد مرد » باشند و در امور رقابت « جعبه ی سیاه » خانوادگی رقبا را رمزگشایی نکنند.
3) تابستان گذشته در اهر همایش مبارزه با اعتیاد برگزار شده بود و معاون یکی از فرنشینان کل پشت تریبون رفت تا حضار را مستفیظ نماید.او گفت: این همه موادمخدر و اعتیاد در جامعه ی ما کار استکبار است ( تا این جا حرفی نیست ) و اما در شرح این که زمان جنگ تیربارچی بوده، برای من یکی بی ربط بود.
( ببخشید که این مسئله را با تأخیر گفتم، آخه چندین ماه بود که یک چیزی در مُغ من گیر کرده بود و تازه فهیمدم که این بوده است.)
4)دهی از دهات مولک رها چندین سال بود که برای ساخت پل روی « چای » در راه ورودی شان دست به «‌ آرخالئیق » کاندیدگان مولک همسایه کشیده بودند و « ایرای » خویش در سبد او می ریختند و نتیجه نگرفته بودند. امسال به این نتیجه رسیده اند که دست به « آرخالئق » نامزدی از نامزدان مولک خویش شوند و این کار را کرده اند.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 18:46 | لينک ثابت |
 

پیش درآمد:
چو عضوی به درد آورد روزگار
                                  دگر عضوها را انگار نه انگار

شاید گوینده ی خبر شبکه ی وزین استان این همه در معرض دید مردم استان قرار نگرفته بود. تصور کنید چشم های از حدقه بر جسته، دهان نیمه باز و گوشان تیز هزاران نفر را که منتظر اعلان تعطیلی بودند و بعد، انگار که استیلی به آمریکا گل زده باشد، به هوا پریدیم و شادمانی کردیم. میان پارانتز عرض کنم کاش به جای هزاران فقره تحقیقات و پژوهشات که در آموزش و پرورش انجام می شود، یک فقره در موضوع این که چرا دانش آموزان ما ( اگر  نگوییم همه ی ما ) از تعطیلی مدارس خوشحال می شوند؟ پژوهش و تحقیق شود!
اندکی پیش مقام اولی نرخ بی سوادی به یکی از شهرهای ارسباران رسید و خوشبختانه قطعی گاز تا 80 درصد در روزهای متوالی، مقام اولی این قطعیات را نصیب اهر کرد.البته در این راستا در تلویزیون استان از خیلی کسان تشکر شد و ما هم این جا از همه تشکر می کنیم.
این قطعی گاز یک حسن داشت: اول این که کمی تا قسمتی فهمیدیم که باید در کم و کیف اشعاری مانند: بنی آدم اعضای یک پیکرند و چو عضوی مشکل پیدا کند، اعضای دیگر همه امداد می کنند و این حرف ها! تجدید نظر کنیم. و دوم این که: مجبور شدیم به خانه ی هم برویم و این گمشده ی تاریخ فرهنگ یعنی میهمانی را دوباره احیا کنیم و سوم معلوم شد که: ما نمی توانیم همدیگر را حتی برای یک ساعت هم که شده در جوار یک کرسی تحمل کنیم!
عادت داریم که چنانچه برق و آب و گاز قطع شد، بگوییم «‌ گئتدی » و این گونه است که فکر می کنیم برق و آب و گاز می رود و می آید و حتی کم تر شده بود که گوشی تلفن را برداریم و از اداره ی مربوط بپرسیم که آقا چرا این رفته است. هم زمان با تشکیل جلسه ی ستاد حوادث پیش بینی نشده ی استان در اهر عده ای از شهروندان « رهای شرقی » در مقابل فرمانداری تجمع کرده بودند و می گفتند: چرا گاز رهای غربی نمی رود و مال رهای شرقی می رود؟! این مرا خوشحال کرد و امیدوار که حالا رسیده است موقعی که ما هم « سؤال کنیم‌ » و «‌جواب بخواهیم » و جالب این که کسانی از رهای شرقی پیش یک مسئول ارشد شهر عارض می شوند که: آیا عدم قطعی گاز در رهای غربی آن است که ساکنان آن، همه دارا و غنی هستند و سیاسیون در آن جمع اند؟! و او گفته بود: حاشا و کلا! و نیز در این مولک که عده ای حتی بلد نیستند الفبای سیاست را به ترتیب بشمارند، گاز را، این سوخت فسیلی بی زبان را هم سیاسی کردند. ( آدام نه بیلسین! )
نکته: ما که در حد بالا به استخراج و فروش نفت مشغول هستیم و می دانیم که روزی همین نفت و البته گاز تمام خواهند شد و می دانیم که آن روز قادر به خرید این همه گاز مصرفی داخل نخواهیم بود.آیا بهتر نیست که از فروش گاز منصرف شویم و آن را برای مصارف داخلی نگه داریم؟

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 23:15 | لينک ثابت |
1) آورده اند در یکی از شهرهای قراجه داغ، رئیس آموزش و پرورش در معیت تنی چند از انصار خویش برای بازدید وارد مدرسه ای می شوند و در آن جا با همراهی مدیر مدرسه وارد کلاس دوم راهنمایی می شوند. رئیس آموزش و پرورش از یکی از دانش آموزان می پرسد: دخترم، اوقات فراغت خود را چگونه سپری  می کنی؟ و او می گوید: من هر روز 6 ساعت عبادت می کنم و 1 ساعت درس می خوانم.
بچه هم علی رغم بچگی اش می داند که آن قسمت مذهبی را باید خوب بیاید. ریا تا کجا نفوذ کرده است! خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کند!
راستی، ما قدیم همسایه ای داشتیم که موقع اذان و نماز، با آفتابه ی مسی خویش به کوچه می آمد و در کوچه وضو می گرفت!
قبولی 100 درصد
2) آورده اند در یکی از شهرهای دیگر قراجه داغ مدیر ارشدی از مرکز استان همراه با انصار خویش به بازدید رفته بود. با همراهی مدیر آموزش و پرورش منطقه، به مدرسه ای می روند. آن مدیر ارشد از یک دانش آموز در کلاس می پرسد؟ پسرم، خدا چند تاست؟
بچه: خدا یکی است./ مدیرارشد: من می گویم دوتاست/ بچه: نه آقا معلم ما گفته است که خدا یکی است/ مدیرارشد: من می گویم دوتاست/ بچه: نه آقا پدرم نیز گفته است که خدا یکی است/ مدیرارشد: من می گویم که دوتاست/ بچه: نه آقا، مادرم نیز گفته است که خدا یکی است/ مدیرارشد: من می گویم که دوتاست/ بچه از کوره در می رود که: شما غلط می کنی می گویی که دوتاست. وقتی معلم می گوید یکی است و پدر و مادر نیز می گویند که یکی است،پس حتماً یکی است!!
راستی: آیا می شود و آیا درست است که برای هر هنجاری سربازی بگماریم. و راستی: چرا دختران چکمه ی بلند و شلوار تنگ می پوشند؟ و دوباره راستی،چرا گیرنده های ماهواره روز به روز در کشور بیش تر می شود؟
3)و راستی چرا ما کوپن کتاب و روزنامه و سینما نداریم.
و راستی و ناراستی، شنیدم که در محلات فقیر از سوی دیوانی برای مردم روغن نباتی زیر قیمت ( 500 تومان کم تر از بازار ) می دادند و قبل از تحویل قوطی روغن، آن را با پیچ گوشتی سوراخ می کردند!!
آی کرامت انسانی، یادت بخیر! 
من اگر دولت می شدم، تمام خانه های مملکت را به روزنامه آبونه می کردم و کتاب را در سبد حمایتی و یارانه می آوردم.
4) نمی دانم این را ( به فرمانداری اهر ) بگویم یا نه؟ تا دو ماه دیگر برای برگزاری انتخابات به تعداد کثیری از فرهنگیان نیاز داریم و این در حالی است که هنوز حق الزحمه ی انتخابات سال گذشته را به آن ها نداده ایم!
5)رفیق شفیقی گفت: اندر باب کسانی که کوته بین هستند و هر نظری را مانعی فراروی واقعیات می پندارند، نیز مطلبی بنویس.آن ها که خویش را ملاک واقعیات قلمداد می کنند.
دیدم این مسئله در طنز نمی گنجد و فلسفه گونه است و این شد که شعری در آن باب تولید نمودم:
دست بر چشم می گذاریم
و کودک وار قایم می شویم
به ابر می گوییم
آی
از برابر خورشید دور شو!
نوشته شده توسط جعفر خضوعي در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 15:11 | لينک ثابت |
 

نزديک به هشت ميليون نفر از ايراني ها در زير خط فقر مطلق زندگي مي کنند. اين را مديرکل دفتر فقرزدايي وزارت رفاه گفته است.
تقدیم به هشت میلیون ایرانی زیر خط فقر مطلق. تقدیم به همه ی کودکانی که بزرگ ترین آرزوی آن ها کفش نو، است.
بابام یوباندی گلمه دی
                                  بونو خئردا باجیم دئدی
گئدیب منه  باشماق آلا
                                 بونو خئردا باجئم دئدی
اولمویا باغلیدی توکان
                                بونو خئردا باجئم دئدی
بابام یوباندی گلمه دی
                                بونو خئردا باجئم دئدی
گون باتدی باجیم یاتدی
                                 بابام یوباندی گلمه دی
اولمویا باغلدی توکان
                                 بابام یوباندی گلمه دی
                                                           بابام اوتاندی گلمه دی!

میزها شل شده اند
کسی به چشم و ابروی کسی توجه نمی کند. نامه ها دیگر برش ندارند، مدیران بلاتکلیف مانده اند، برنامه ها همه کوتاه مدت شده اند.
و یکی گفت: این بار کاندید ما 99 درصد پیروز است، فردای انتخابات با یک چوب دستی جلوی دیوان ها می ایستیم و مشخص می کنیم که چه کسی بماند و چه کسی برگردد! حالا نوبت ماست! چهارسال کسی از ما گروه تشویقی نگرفت! اضافه کار و اضافه تدریس به ما ندادند! به دهات تابعه ی ما گاز ندادند! حالا روستاهای ما باید ارتقا یابند! آدم های ما باید ذوالمدیریتین باشند! ما صدها نفر بی طرف و ناظر را  با اتوبوس و لیسان و حتی تراختور می آوریم و مشارکت را تا 104 درصد بالا می بریم و قوم بازی طرف عقیم می ماند و ما پیروز می شویم!

گؤزلرین آیدین قره داغ
خجالت بکش اهر، هی بگو شهرستان های ارسباران بچه های من هستند. هوراند کم سواد ترین شهر استان اعلام شد. از عجایب هفتادگانه ی ارسباران، یکی همین هوراند است که روستایش مجید آباد و آق براز هم دارند ( به گفته ی نماینده ی کلیبر ) شهر می شوند، اما خود هوراند ارتقا نیافته و شهرستان نشد.
در گزارشات خدمات دولتی که اخیراً از سوی نمایندگان مجلس و از سیما و صدای وزین استان صورت گرفت،روشن بود که دو شهرستان اهر و کلیبر در توسعه ی آن همت وافر دارند و نمایندگان این دو شهرستان از عملکرد دولت در آن دفاع کردند و از کارهای انجام شده، سخن به میان آورند. معلوم نیست اگر هوراند زیر سایه ی یک شهرستان می بود، چه حالی داشت؟

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 12:38 | لينک ثابت |
 

دیشب شریک زندگی ما در خواب شادمان بود و شکر می کرد. به گونه ای که مرا از خواب پراند. بیدارش کردم و لیوانی آب به او دادم. از این که بیدارش کردم ناراحت شد و گفت:
آی دا ایلده بیر ناماز    اونودا شیطان قویماز
گفتم: چه شده خواب جواهرات می دیدی؟ گفت: نه خواب دیدم که چاه های نفت مان همه خشکیده اند!
گفتم: خواب سیاسی می بینی؟! خواب زن جماعت وارونه است، پس خیر است!
دوباره گفتم: برو خواب ببین که حقوق معلمان را کم کرده اند و ضمیمه ی آن خواب ببین که کسر مالیات از حقوق معلمان را افزايش داده اند.
و او گفت: می خواهیم به ژاپن تبدیل شویم، در حالی که نمی دانیم ژاپن چون ما این همه نفت ندارد.
او ضمن مراجعه به قرون گذشته و به ویژه هخامنشیان گفت: در گذشته ما برتر بودیم و شعرا و دانشمندان بسیاری تولید کرده بودیم. به خاطر این که آن موقع نفت نداشتیم.
می خواستم حرف او قطع و قلع کنم و او افزود: آیا از موقعی که نفت دار شدیم، شاعری چون حافظ و سعدی و مولوی و عطار و  نظامی و فردوسی داشته ایم. چرا در گذشته خیام و بوعلی سینا و فارابی و بهایی و خواجه نصیر و ... داشتیم. می گویند عدد پی را دانشمند ایرانی کشف کرده. از لایه ی تاریخ شناسی دوره اشکانی پیل الکتریکی کشف می کنیم. همه ی این ها موقعی بود که ما نفت را کشف نکرده بودیم. از وقتی نفت را کشف کردیم،‌دیگر کشف نکردیم!
او خواند:
کاشکی نف  نداشتیم         شش پی هف نداشتیم    
برای یک لقمه نان           این همه صف نداشتیم
  
قبل از نفت قوت غالبمان گوشت قرمز بود و حالا در آوردن گوشت زرد به سفره مشکل داریم.
یادش به خیر،‌ یادم آمد که « قاری ننه » به ما می گفت:آی بالا این « لمپه یاغی » خوب به درد ما می خورد، اما من دلم شور می زند. و من امروز دریافتم که شوری دل او از چه املاحی بوده است!
و ببخشید، دوباره یادم آمد، استاد اقتصاد محیط زیست ما می گفت: نفت ارث پدرانمان نیست، بلکه امانت آیندگان است.
و اما من حرفی دیگر دارم. من می گویم، نباید آیندگان را خراب کنیم. ما باید فداکاری کنیم و هرچه نفت در پوسته ی زمین خویش داریم،بیرون بکشیم و برای آن ها چیزی نگذاریم. در این صورت آن ها ما را بسیار دعا خواهند فرمود.
در حالی که مفهوم و منظور خواب او را هضم می کردم، به ادامه ی خواب پرداختم!
الهی که هرگز نفتی نشوید!

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 22:52 | لينک ثابت |

 

یک شهروند اهری مقیم تهران در پی گیری چند و چون محرومیت شهرستان اهر با فرنشین ارشد این شهرستان تماس می گیرد و او می گوید: اهر دیگر از محرومیت به در آمده و توسعه یافته گشته است.

این خبر مثل بمب در گوشی دورگوی جیبی من منفجر شد. یعنی واقعاً ما توسعه یافته شدیم. ما که تا دیروز خبرهای محرومیت می دادیم. چه طور یک شبه توسعه یافتیم.

البته در مملکت ما اگر روستایی 5 هزار نفر نفوس داشته باشد، شهر می خوانندش.تصور کنید، روستایی تا 12 شب دیروز 4999 نفر نفوس داشته و تصادفاً بچه ای دیشب متولد شده و آن روستا شهر شده است.

شاید داستان توسعه یافتگی اهر هم این گونه باشد. اهر از محرومیت در آمد و توسعه یافته شد. یک دلیل عنوان شده این است که: « اهر جمعیتش رشد نشان می دهد » و « مهاجر پذیر » شده است. و یادم آمد شاید به دلیل این که : « برای اولین بار از روند مهاجرت از شهرستان اهر کاسته شده است.» فرماندار اهر تیر 86

اهر در سرشماری سال 1375، دقیقاً 146830 نفر نفوس داشته و در سال 1382 دقیقاً 150532 نفر نفوس اعلام شده.( یعنی آن موقع که افزایش جمعیت داشته توسعه یافته نشده است ) و جالب این که در سرشماری سال 1385، دقیقاً 149530 نفر نفوس اعلام شده است.( داشته توسعه می یافته که دوباره راه توسعه را گم کرده است.)

توجه کردید. اهر در مدت سه سال ( از 82 تا 85 ) کاهش جمعیت نشان می دهد

جالب این که آمار جمعیت سال 82 شهرستان های استان در آمار سال 85 عیناً تکرار شده است. ( البته در کتاب درسی جغرافیای استان )

دوست و برادر کلیبر نیز درسال 75 دقیقاً 92473 نفر و در سال 82 ، 97294 و در سال 85 دقیقاً 89698 نفر اعلام شده است. ( افزایش و بعد کاهش ) یعنی اول داشته توسعه می یافته که یک اتفاق افتاده و کلیبر سُر خورده است

دوست و برادر ورزقان: در سال 75 دقیقاً 51198 نفر و در سال 82، 44161 و در سال 85 دقیقاً 48112 نفر اعلام شده است.( کاهش و دوباره افزایش ) یعنی ورزقان توسعه یافته است!

و اما دوست و برادر هریس: در سال 75 دقیقاً 76814 نفر و در سال 82، 73646 و در سال 85 دقیقاً 68300 نفر اعلام شده است. ( یعنی کاهش و بعد کاهش ) یعنی توسعه نیافته است که هیچ عقب تر هم رفته است.

 

آدم از کار این مسئولان سر در نمی آورد:ذیلاً نمونه هایی از اخبار تولیدی مسئولان را در خبرگزاری ها منعکس شده از نظر بگذرانید و سرعت توسعه ی اهر را دریابید. یعنی این مولک سرعت توسعه اش از سرعت نور و حتی شایعه هم بیش تر بوده است. از سر من یکی که دود بلند می شود!

آدم در خواب و رویا می تواند زمان را جلو و عقب ببرد،‌اما در عالم بیداری که نمی شود. سال گذشته فرنشینی از فرنشینان گفته بود: کلیبر را در عرض دو سال،‌صد سال جلو می بریم.

اوزوز گولسون فرنشین لر

به چند فراز از سخنان فرنشینان ارسبارنی دقت کنید:

فرماندار اهر: ( مهر 1386 ) 96 درصد واحد های مسکونی روستایی اهر برای زیستن ایمن نیستند.

نماینده کلیبر: ( مهر 86 ) جان ساکنان 350 روستای ارسباران به دلیل نبود راه در معرض خطر است

نماینده کلیبر: (‌شهریور 85 ) ساکنان 350 روستا در ارسباران به دلیل نبود راه کشته می شوند

می بینید شما را به خدا. از شهریور 85 تا مهر 86 جان ساکنان 350 روستا همچنان در خطر است!

نماینده اهر و هریس: ( فروردین 86) بیکاری در شهرستان اهر و هریس به یک معضل جدی تبدیل شده است.

فرماندار اهر: ( مرداد 85 ) اهر رنج محرومیت را با خود یدک می کشد

نماینده اهر در حضور رئیس جمهور: ( تیر 85 ) شهرستان اهر از محرومیت مضاعف رنج می برد

نماینده اهر: ( آبان 84 ) روستاهای اهر و هریس در حال تخلیه شدن از مردم هستند

فرماندار اهر: (‌دی 84 ) اکثر روستاهای منطقه ی اهر در حال تخلیه شدن از سکنه بوده و اهالی منطقه به سرعت در حال کوچ به حاشیه ی شهرهای بزرگ هستند.

نماینده اهر: ( مرداد 85 ) مهاجرت از شهرستان اهر سیر صعودی پیدا کرده است

فرماندار اهر: (‌دی 85 ) در حال حاضر نزدیک به 100 روستای شهرستان از آب سالم بهداشتی محروم هستند و 96 درصد از اماکن روستایی این شهرستان کم دوام و بی دوام هستند.

فرماندار اهر: ( خرداد 86 ) شهرستان اهر به رغم داشتن یک میلیون واحد دامی، فاقد کشتارگاه صنعتی دامی بوده و این امر موجب خروج دام از منطقه می شود

مدیر بنیاد مسکن اهر: ( مرداد 86 ) 5/88 درصد از واحد های مسکونی روستایی شهرستان اهر در مقابل حوادث طبیعی مقاوم نیستند

شهردار هریس: ( مهر 86 ) نخستین تاکسی در شهر 70 ساله ی هریس به راه افتاد

نماینده اهر در نطق پیش از دستور: ( خرداد 86 ) متأسفانه محور اهر ـ تبریز به یکی از نقاط حادثه خیز کشور تبدیل شده است.

رئیس زندان اهر: ( آبان 85 ) در حالی که ظرفیت زندان اهر 50 نفر است، 235 نفر در آن نگه داری می شوند.

ایرنا: ( آبان 85 ) قدیمی ترین سنگ نوشته ی ایران در شهرستان ورزقان به حال خود رها شده است.

دادستان اهر: ( تیر 85 ) ایراد ضرب و جرح بیش ترین فراوانی را در میان جرائم منطقه ی اهر دارد

فرماندار ورزقان: ( آبان 85 ) نزدیک به 300  کیلومتر جاده ی روستایی در این شهرستان دست نخورده مانده و احداث نشده است

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 19:16 | لينک ثابت |
 

) قبل از همه سال بین المللی سیب زمینی را به اهالی رها تبریک می گویم. حتماً مستحضر شدید که سال 2008 از سوی سازمان ملل سال سیب زمینی نام گذاری شده است. ما قبلاً هم در ارتباط با این گوشت زرد که قوت غالب رها می باشد، سخن رانده ایم و حالا به همین یک فقره تبریک بسنده می کنیم.
2) چشمتان روز بد نبیند. چند روز پیش برای انجام پاره ای اصلاحات در سیمای خود به اصلاح خانه می رفتم که دیدم جمع کثیری از کندوندان رهایی در مقابل اداره ی اموال و دارایی جمع شده اند. جلوتر رفتم و متوجه شدم که دو توریست فرنگی مشغول مطالعه ی مردم رها هستند.و حاضران هر یک در باب توریست ها سخن می گفتند. یکی گفت: آی قارداش توریست به این ها می گویند. چرا این ها در این سرما شرت بر اندام دارند و... حاضران زیادتر می شدند و دو طرف ( رهاییان و توریست ها) در باب عقب ماندگی یک دیگر حدسیّات می زدند. بچه ای با سرعت از کنار من گذشت، در حالی که به دوستش می گفت: دست زدم. من به توریست دست زدم،‌باور می کنی، من به توریست دست زدم!
توریست ها پس از نمونه برداری های تصویری با دوچرخه های خود راه افتادند و شهروندان حاضر هم در تعقیب آن ها راه افتادند و من به سوی اصلاحات روانه شدم.
3) ارسباران رتبه ی دیگری کسب کرده، در حالی که به چشم و گوش نمی آید.من از دو سال پیش که اخبار خبرگزاری ها را دروازه بانی می کنم، مرتب از کشف مشروبات الکلی و غیرمجاز در شهرهای مختلف استان خبردار شده ام.
ـ چند روز پیش رئيس پليس استان آذربايجان شرقي گفت: پليس استان در 6 ماهه اول سال جاري موفق به كشف 164 هزار و 272 بطري انواع مشروبات الكلي خارجي و 58 هزار و 331 بطري مشروبات الكلي داخلي كشف كنند.
ـ در بازرسي از دو خودرو در شهرستان «هشترود» آذربايجان شرقي، يك هزار و 915 بطري مشروبات الكلي كشف و ضبط شد.
ـ بيش از يك هزار بطري مشروبات الكلي از جاسازي يك وانت در بناب كشف شد
این همه در حالی است که از ارسباران نه مشروبات خارجی کشف شده و نه داخلی.آفرین بر جوانان ما که حتی ماءالشعیر خالی من الکحول هم نمی خورند. این موفقیت بزرگ را به همه ی شهروندان اهری تبریک و شادباش عرض می نماییم.
و چه نیک گفت او که: مرا به مشروبات الکلی ( خارجی یا داخلی ) چه حاجت که مست آب و هوای ارسبارانم
بی ستون: چون از همه بیش تر ستون های طنز بیراهه رفته بودند، جور مکان یابی مطلب زیر را ما کشیدیم و خواستیم بگوییم که حق با این شهروند محترم است. هر چند ما تنها بخش کوچکی از بلندگوی منطقه هستیم و نیمه ی خالی لیوان را هم باید منعکس کرد و البته که در همین گویا به نیمه ی پر لیون بسیار پرداخته می شود.اخیراً نویسنده ستون جدید « بیر جرعه سخن » استعداد بهتر سردبیر را کشف کرده و ما هم داریم متقاعدش می کنیم که دست از قلم زنی بردارد و به آواز درآید. که اگر قبول کرد من هم میکروفون چی او می شوم و دست از بی ستون بازی  بر می بردارم.

نامه ای از یک شهروند اهری
شما به ویژه در ستون های طنز مرتب به انتخابات پیش رو و تبلیغات زودهنگام کاندیداهای احتمالی می پردازید و آن قدر نوشته اید که آدم احساس می کند، کاندیدا شدن کار بدی است. خود شما که اذعان کرده بودید، در این بازار تهمت و افترا، کاندیدا شدن هم هنر می خواهد و کسانی که گام در این عرصه گذاشته اند، شایسته ی احترام هستند. می گویند یک شهروند به یک مسئول گفته بود: شما باید مانند علی عمل کنید و مسئول در جواب او گفته بود: هر گاه شما چون مالک اشتر عمل کردید، ما هم چون علی عمل می کنیم. آری از بین مردمی چون ما، کاندیداهایی این چنین بر می خیزد. پس چرا تعجب می کنیم و تأسف می خوریم. اجازه دهیم این پروسه طی شود و ما به درستی آن را طی کنیم. شاید شما هم قبول کنید که مردم نگران سخنرانی های زودهنگام برخی ها نیستند و این در همه جای ایران معمول شده است. اگر قرار است جلوی آن گرفته شود،‌باید در همه جای ایران گرفته شود. الآن در روزنامه های کثیرالانتشار روز روشن تبلیغ می کنند. چرا ما جلوی کاندیداهای خود را بگیریم. در ثانی وقتی زودتر بحث ها شروع شود، نتایج بهتری هم گرفته می شود. این بحث ها ما را آگاه تر می کند و کاندیداها تا موعد مقرر بهتر شناخته می شوند.مسئولان و مردم منطقه باید بکوشند که انتخابات سالم و پرشور برگزار شود و آن چه از هم اکنون باید به آن حساس باشیم، سوءاستفاده از امکانات و موقعیت های دولتی برای تبلیغات است. موفق و سربلند باشید.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 21:16 | لينک ثابت |
کندین یولون کاندید عمی          گلیر چئرمانا چئرمانا
آسفالت ائده جک ائله بیل          گلیر قئرلانا قئرلانا
1) آی باشوزا دونوم،‌ مجالس ترحیم مردم تبدیل شده است به کاندید بازی! اشعار خوان و صاحب عزا فراموش شده اند. کاندیدگان بالقوه میدان داری می کنند، برای هم سر تکان می دهند، بلند می شوند و دست بر سینه می گذارند. با سر تاس خود مجلس را منور و با یاناق های سرخ خویش مجلس را مزین می کنند. اوضاعی است همشهری!
یادم می آید استادمان می گفت، وظیفه ی جامعه شناسی کشف مشکل است، نه حل مشکل. فرماندار ما شبانه کشف می کند که فلان کاندید بالقوه با خدم و حشم از روستا می آید و این را می گوید، اما حل مشکل کار چه کسی است، معلوم نیست.
خبر می رسد که وورقون قارداش داد می زند که: ای مردم خورده اند! ای مردم برده اند! ای مردم بیدار شوید! ای مردم اگر ایرای خویش در سبد من نریزید، بدبخت می شوید و آرزوی رادیو ارسباران را به گور می برید! ای مردم به پا خیزید که سجلی جات خویش را احیا کنید!
ای مردم قول می دهم دندان های خویش را درو کنم،‌تا چیزی جز مایعات نخورم،‌قول می دهم حقوق نمایندگی را برای بچه های تهی دست مداد و دفتر بخرم! ای مردم من شب ها خون گریه می کنم! ای مردم شکم های خالی مرا رنج می دهد!ای مردم به گولمراد ایرای ندهید.
خبر می رسد که در همه گونه مراسمات ایرای داواسی می شود! چه دینک ها که بر نمی کشند و چه ساش یولماسی که رخ نمی دهد! سرایندگان چکامه ها در مدح چشم و ابروی وراقين می سرایند!
2) واژه گزینی انتخاباتی
حالا بر کم تر کسی پوشیده است که « کاندید » یعنی « دیوانه ». و از آن جا که ما اهل رها ( شرقی و غربی با شدت و ضعف )اصولاً « دلی باز » هستیم و از آن جا که در تواریخ مضبوط است که « کاندید » در ملوک باختری نام جوانی دلباخته است و حتی ما هم در تاریخ ادبیات خود، عاشقی را سراغ داریم که نامش « مجنون » بوده و از آن جا كه تفرجگری ضمن گذر و نظر در مولک رها مکتوب داشته: فی المدینه الرها، کل نساء الحسود و کل رجال خبیث و تفرجگر دیگر در شرح آن افزوده: هر که در مولک رها قصد خدمت می کند، یا عاشق است و یا دیوانه! به نظر می رسد واژه ای لازم داریم که هر دو را مراد کند. یعنی دیوانه ی عاشق و یا بالعکس! پس از کنکاش در لغات ترکی واژه ی « وورقون » را پیدا کردیم که معنی « عاشق» دارد، اما عاشق دیوانه. و از همین روی می تواند معادل مجنون در لسان پارسی باشد و این ها هم معنی عاشق دارند و هم دیوانه! از واژه ی « کاندید » که مجعول و باختری است و معنی صرفاً دیوانه ( و حتی احمق ) می دهد،‌صرف نظر کنیم و از واژه ی صد در صد داخلی « وورقون » استفاده کنیم. البته واژگانی چون « نشانلی » و « آداخلی » نیز داریم، اما علی رغم جوانپسند و رأی آور بودنشان، بار سیاسی کم تری دارند.
پس پیش نهاد می اندازیم که از این به بعد واژه ی « وورقون » به کار بریم و جمع مکسر آن را « وراقین » بخوانیم.
تذکار: بازی ما با « کاندید » است و آن ها که « کاندیدا » مصرف می کنند، مشمول بحث ما نمی شوند.


دو نکته:
ـ حسین بایبوردی مؤلف کتاب « تاریخ ارسباران » در سال 1341 نوشته: عوض سی هزار رأی موهوم، سیصد نفر ریش سفید هر شهر جمع شده بین خود و خدا، وکیل انتخاب نمایند. (!)
ـ بزرگی گفته: کسی که بخواهد مملکتش را آباد کند،‌خانه اش خراب می شود و کسی که بخواهد خانه اش را آباد کند، مملکتش را خراب می کند.(!)


دو سکته:
1) چندی پیش بعد از ختم به خیر انتخابات شورای اسلامی شهر در اهر، در گزارشی از دیوار نویسی وسیع توسط برخی از وراقین، تیتر زدیم: « گلمراد 100 درصد » پس عهد کنیم که هر وورقونی دیوار مردم را بنویسد و پیش پیش پیروزی 100 درصد خود را پیش گویی کند، ما باز و این بار می نویسیم: گولمراد 100 درصد و آن موقع اگر نامشان در تاریخ و جغرافیا « گولمراد » شد از ما نرنجند.
2) همان طور که برخی از شهروندان و کندوندان رهایی می دانند، قحطی سیم برق بیداد می کند و بسیاری از ماها چندین ماه است که چشممان به دیوان نور است و سیمش. اما یکی هست که به زمان درخواست سیم او اندکی مانده که یک سال بشود و اگر ما  سالگرد تقاضای او را مراسم گرفتیم و خبرگزاری ها را باخبر ساختیم و صدا و سیمای ما از گویجه بئل فراتر رفت و سیماهای درونی و بیرونی آن را نشان دادند و آبروریزی شد، از ما گله مند نشوید.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 20:37 | لينک ثابت |

لباسمان مد ندارد و رنگ نیز.دست به استکان چای می بریم و متوجه می شویم که چایی اش را خورده ایم و متوجه نشده ایم. سر سفره چشم هایمان قبل از شکم هایمان سیر می شوند.
ما حق داریم نمایشگاه کتاب داشته باشیم و جدیدترین کتاب ها را ببینیم و بتوانیم بخریم. ما حق داریم سینما داشته باشیم و هنر سینما و فیلم های جدید در شهر ما هم روی پرده بروند. ما حق داریم تأتر داشته باشیم، هر روز. ما حق داریم پارک بازی داشته باشیم و فضای سبز. ما حق داریم شاد باشیم و عاشیق ها بر ما بنوازند. ما حق داریم شبکه ی خبر را تمام و کمال رصد کنیم و شبکه ی استانی روی آن نچسبد و کانال مستقلی داشته باشد.ما حق داریم مسکن داشته باشیم و بیکار نداشته باشیم.ما حق داریم پارکینگ عمومی داشته باشیم. ما حق داریم گوشت بخوریم. ما حق داریم تلویزیون ما را شاد کند. ما حق داریم به تعداد سلایق و اندیشه هایمان روزنامه داشته باشیم. ما حق داریم آگاه باشیم. ما حق داریم با بچه هایمان در پارک قدم بزنیم و سیب زمینی پوست بکنیم و با دوغ بخوریم.ما حق داریم نماینده ی ما برآیند و خلاصه ی ما باشد. ما حق داریم درآمد خوب داشته باشیم.ما حق داریم موزه داشته باشیم. ما حق داریم آب سالم داشته باشیم.
بچه های ما حق دارند، بازی کنند. حق دارند کتاب داستان بخرند، هر قدر که بخواهند. حق دارند آرزو کنند و خواب های خوب ببینند. حق دارند میدان بازی داشته باشند،‌اسکیت بروند. حق دارند تمیز و پاکیزه باشند، لباس خوشرنگ و زیبا بپوشند.حق دارند،‌لباس سیاه نپوشند که دینشان نیز مکروه داشته است. حق دارند، در آغوش مادر بروند و از پدر سواری بگیرند. حق دارند ملافه ی تمیز داشته باشند.حق دارند برای خود اتاق داشته باشند.حق دارند پوستر علی دایی بر دیوار آن بچسبانند.
بچه های ما حق دارند که پدرشان معتاد نباشد و حتی سیگار نکشد.حق دارند معلم خوب و مهربان داشته باشند. حق دارند موقع رفتن به مدرسه با شوق بدوند، نه موقع خروج از آن. حق دارند در آموزش و پرورش بروز درس بخوانند و رایانه داشته باشند.
بچه های ما حق دارند هنر بیاموزند. نه فقط خط و نقاشی که در کتاب هنر دارند، که هنر موسیقی و هنر نوشتن و هنر بازی کردن و هنر شاد بودن و شاد کردن و هنر تأتر و هنر فیلم دیدن. هنر لباس پوشیدن و هنر مؤدب بودن.
بچه های ما حق دارند که از تاریخ خویش بدانند. حق دارند قهرمان های موطن خویش را بشناسند و پیراهن شان بر تصویر آن ها مزین شود، نه مین جانگو و یانگوم و مرد عنکبوتی. بچه های ما حق دارند عاشق باشند. زیبایی را دوست داشته باشند که آفریده خدای زیبا و زیبادوست است.
بچه های ما حق دارند موهایشان را شانه بزنند و ژل بمالند و عینک آفتابی بزنند. بچه های حق دارند مسلمان باشند و امامان خویش را دوست بدارند. حق دارند صدای اذان « مؤذن » در خانه بپیچد.
حق دارند زمانه را از نگاه زمان ببینند، نه از نگاه ما.حق دارند نو باشند و پی در پی نو شوند.حق دارند با ما مخالف باشند و از ما انتقاد کنند.
بچه های ما حق ندارند، از ریشه غافل شوند. حق ندارند پدر و مادر خویش را برنجانند.حق ندارند در روی زمین تف کنند. حق ندارند چشمهایشان را کثیف کنند. حق ندارند بی ادب باشند. حق ندارند حق معلم را ادا نکنند. حق ندارند نادان باشند. حق ندارند از کتاب و روزنامه غافل باشند. حق ندارند به جای قلم و کلام از لگد و چماق استفاده کنند.حق ندارند مثل چهارپایان راه بروند. حق ندارند زنگ در مردم را بزنند و فرار کنند.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 17:17 | لينک ثابت |
مهر آمد و اولاد ذکورمان درس و مشق را با کیف و کفش مرد عنکبوتی و اناثمان با یانگوم شروع می کنند و لابد فردا زنانمان البسه و فرم موی بانو هن را بر تن می کنند. فرهنگمان را چه می شود؟

و اما:1) نماینده ی اردبیل روی ما را که این همه به توزیع عادلانه سرمایه گذاری در شهرستان های استان تأکید می ورزیدیم، کم کرد. ما می گفتیم: شما را به خدا اگر یک بیگانه ی بی طرف شهرستان های استان ما را رصد کند، عدالت را چگونه خواهد دید؟ و اما آذروش نماینده اردبیل گفته:«دولت در اختصاص بودجه به مناطق متعدد كشور به ويژه در سفرهاي استاني خود عدالت را رعايت نكرده، طوري كه در سفر به استان اصفهان به تخصيص 3 هزار و 500 ميليارد تومان اعتبار اقدام كرده در حالي كه به چهار استان آذري زبان كشور تنها 2 هزار و 500 ميليارد تومان اعتبار اختصاص داده كه قسمت عمده آن نيز تا كنون جذب نشده است.» و حال پرسش خویش را این گونه مطرح می کنیم که: اگر یک بیگانه ی بی طرف از استان های کشور رصد کند، عدالت را چگونه خواهد دید؟! من فکر می کردم که تبریز از مقرری اهر می کاهد و سخت ناراحت بودم. یک هوراندی می گفت: اهر از مقرری هوراند می کاهد و من هر چه فکر کردم جمله ای پررنگ تر از آن که پیش تر در این ستون تولید کرده بودیم، نیافتم و آن این که: اگر تهران، تبریز را بخورد، تبریز اهر را می خورد و اهر هوراند را می خورد و هوراند آق براز را می خورد و آق براز مجبور می شود یملیک بخورد! اول در این گفته تردید داشتم و در نقل آن واهمه. اما وقتی در صدر صفحه ی نخست کیهان دیدم که: معاون اول رئيس جمهور گفته:« توزيع ثروت در كشور عادلانه نيست » به یقین رسیدم.

2) استاندار آذربايجان شرقي گفت: مردم استان با ۱۵۸هزارو623 نامه ارسالي به رئيس جمهوري در سفر استاني پارسال هيأت دولت در ميان استان‌هاي كشور كمترين نامه را نوشتند.وي، بيشترين درخواست مردم در نامه‌هاي ارسالي به رئيس جمهوري را مربوط به اشتغال، مسكن و كمك مالي عنوان كرد. این که استان ما رکورد و رتبه ی جدیدی کسب کرده، مایه ی خوشحالی است و کور باد هر آن دیده که نتواند دید. این که استان ما کم ترین نامه را نوشته و یا به عبارتی کم ترین درخواست را از رئیس جمهوری که خود برگزیده اند، داشته اند، به نظر شما چه تعبیری دارد؟ این خوب است و یا...؟ آیا ما خواسته های کم تری داریم؟ آیا ما اصولاً در خواستن مشکل داریم؟ آیا ما خجالتی هستیم؟ آیا ما از خواستن واهمه داریم؟ ( من شخصاً همواره در عهد طفولیت واهمه داشتم که از پدرم پول تو جیبی بخواهم ) آیا بیش تر خواسته های ما پیش تر جامه ی عمل برتن کرده است؟ چرا نمی گذاریم دولت درآمد را خرج آتیه ی ما کند و مرتب از او پول می خواهیم؟!

 3) شور عجیبی در مولک رها ایجاد شده. مردم در خانه های خود جلسه ترتیب می دهند و با دعوت از کارشناسان (!)،گفتمان راه می اندازند، مسائل شهر را کنکاش می کنند.طرح می دهند و نقل و شیرینی می خورند. این همان مشارکت مردمی و نشاط عمومی برای ساختمان است که بی آن هیچ مولکی به آبادانی نمی رسد.باید خوشحال بود. چند روز پیش یکی از عقلای قوم ما، در تماس دورگویی با من گفت: شب بیا به خانه ی ما که قرار است صحبت شود. گفتم: در مورد چه چیزی صحبت می شود؟ گفت: حالا شما بیایید. شب آنجا بودم و یکی از داوطلبان خدمت به مولک رها هم آنجا بود و برای حضار کارشناسی می کرد و از آب و فاضلاب و برق و گاز و تلفن و آسفالت مي گفت. هر کدام از ما را به شکل يک رأي بالقوه و چه بسا چند رأي بالقوه ( با احتساب شناسنامه ي امواتمان و ...)مي ديد. یکی از حضار گفت: اگر تمامی راه های روستایی آسفالت شوند. اگر همه جا برق و گاز و آب کشیده شد. اگر نرخ بیکاری صفر شد.اگر ما صاحب دانشگاه های متعدد شدیم و ...آیا دیگر نیازی به نماینده ی مجلس نخواهیم داشت؟ حاضر دیگری گفت: آقا این چیزها که شمردی اصلاً مربوط به قوه ی مقننه نیست و افزود: شاید بهتر باشد مردم کسی را به عنوان « وکیل الملت فی الدولت » انتخاب کنند و او در قوه مجریه و کابینه حضور یافته و دولت را در انجام این پروژه های عمرانی یاری دهد! و البته یکی دیگر را به عنوان« وکیل الملت فی المجلس» برگزینند و او برود و در امور تقنین مشارکت کند، تا قوانین رنگ و بوی همه جای ایران را بدهد. ديگري گفت:شما اول بگویید که « ایرای » می خواهید یا « رأی »؟ این چیزها که گفتید « ایرای » جذب کن است! و باید به دره ی ایرای رجوع کنید که آن جا کمیت ایرای نیز قابل توجه است! سؤزي آغزیندا قالدی! کاندید بالقوه گفت: شما عامل رقیب من هستید. این فلسفه بافی ها چیست؟ فکر می کنید ما حرف بلد نیستیم و... اینجا بود که صاحب منزل از آن سه حاضر ( قبل از پخش نقل و شیرینی ) خواست که جلسه را ترک گویند!

 4) حتماً شنیده اید که هر از گاه کارخانه ای می سازیم و موقع افتتاح می گوییم بزرگ ترین کارخانه ی فلان در خاورمیانه! و حتماً می دانید که خاورمیانه شامل کدام کشورهاست. حالا این شده حکایت ما. شنیده اید که: « بزرگ ترین تصفیه خانه فاضلاب منطقه ی ارسباران افتتاح می شود.» و « بزرگ ترین پارک ارسباران در اهر ساخته می شود.» خُب مگر در منطقه ی ارسباران چند تصفیه خانه ی فاضلاب ساخته شده که مال اهر بزرگ ترین است و یا پارک و ...!

پیشنهاد: اگر می توانید بزرگترین پارک بازی استان را با نام داغلار داغی در ارسباران بسازید!

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 23:58 | لينک ثابت |

 

از استان گشتن پشيمان گشته ايم

مرحمت فرموده ما را فرمانداري ويژه كنيد

 

نيمه شب سوم امرداد، رئيس جمهور در گفتگوي خبري شبكه ي 2، از تبديل 10 شهرستان به فرمانداري ويژه خبر داد و من كه پيشينه ي طرح تشكيل استان ارسباران را مثل شعر « يار مهربان » ازبرم و سال گذشته آن همه مطلب نوشتيم و ذوق كرديم، گوشم تيز شد كه نام آن شهرستان ها را بشنوم، اما رئيس جمهور نام آن ها را نگفت. بلافاصله پشت رايانه نشستم و به پريزدنت دات كام رجوع كردم و نام آن 10 بخته ور را دانستم. نامي از ارسباران نبود،‌از شما چه مخفي كه انگار آب خنك بر سرم ريختند.
مرتب اين ور و آن ور مي رفتم و غصه ها مي خوردم. شريك زندگي براي تقسيم غم جلو آمد و گفت: اي مرد تو را چه مي شود؟ اصلاً به تو چه؟ مگر تو فرمانداري؟ مگر نماينده اي؟ اين ملك ارتقا يافت به كيف تو چه مي رود؟ اردبيل ارتقا يافت چيزي شد؟

نام مراغه بود. همان كه نماينده اش از ارتقاي سطح آن سخن مي گفت و لابد مي خواست تفرقه كند و حتي خوي هم بود، هم او كه مسئولانش به ارتقا مي انديشيدند و فكر تفرقه داشتند! الآن دولت ايجاد تفرقه كرده و مراغه را ارتقاي سطح داد!

فرداي آن روز يكي از دوستان، پيامچه اي برايم فرستاد و براي من آرزوي صبر كرد و پيشنهاد كه: برو به مراغه. برو كه ارسباران اصولاً با ارتقا بيگانه است.

خُب معلوم است. اهرباران و كليبرباران و ورزقان باران به جاي اين كه برادر هم باشند، باجناق هم شده اند. ورزقان باران فسيل دينتريوم ژگانتوم اش به مراغه مي رود و نماينده اش به وزیر راه و ترابری در خصوص بررسی علت کاهش پروازهای تهران ـ تبریز و رفع مشکل آن تذكر مي دهد. و نماينده اهر براي تذكر در خصوص جاده اهر ـ تبريز تنها مانده  و دست به امضاي ديگران مي شود!
ما كه استان و يا ويژه شدني نبوديم، لااقل بند نكرديم به شهرستان شدن هوراند كه دردسرش هم زياد نبود و با امور تفرقه هم ارتباط ندارد. آخه قول هاي بالقوه  اي در آن شهر « فراموش شده » داده شده بود. شهري كه سه روز در هفته با شهرستان كليبر است و سه روز با شهرستان اهر و يك روز هم با شهرستان مشگين شهر.غمش در سبد اهر است و رأيش در سبد كليبر.

حتي از بس به سنگ بزرگ گير داديم و زور داديم كه « اوره ك گؤبكيميز اوزاندي » فارسي اش را نمي دانم چه مي شود. لااقل كار نكرديم كه چند تا از اين روستاهايمان را بخش كنيم. مگر آذغان چه كم دارد. خيابان ندارد كه دارد. مگر ورگهان و خونيق چه كم و كسري دارند.

موسي پور گفت: شاخص‌هايي نظير جمعيت كل شهرستان ، جمعيت مركز شهرستان، فاصله شهرستان تا مركز استان ، وسعت جغرافيايي ، قدمت تشكيل شهرستان در اختصاص فرمانداري ويژه مد نظر قرار مي‌گيرند.

معاون حقوقي و پارلماني وزير كشور با بيان اينكه اين اقدام گامي در جهت توازن تقسيماتي و عدالت اداري است ، گفت: در صورتي كه كل شهرستان بيش از ۲۵۰هزار نفر و جمعيت مركز شهرستان بيش‌از  ۱۲۵هزار نفر و فاصله شهرستان تا مركز استان، بيش از  ۱۲۵كيلومتر باشد، امكان بررسي و تعريف شهرستان به فرمانداري ويژه ميسر خواهد شد.

خُب حالا ما قدمتمان كه به كشف آتش مي رسد،‌وسعتمان كه از « لبنان و لوگزامبروگ و حتي سوئد » بيش تر است.فاصله مان هم كه تا مركز خيلي است. فقط گير ما در اين جمعيت است. حالا جوانان فداكار ما كه از ارسباران رفتند و آمار بيكاري را كاهش دادند. اينجا كار دست ما دادند. نرخ زاد و ولد پايين آمد. شنيده بوديد كه در يك روستاي ورزقان تنها يك پير مرد مانده است. با پيران مانده ما چگونه توليد جمعيت كنيم.مثل اين كه ما يك راه بيش تر نداريم. سياست كنترل جمعيت را كنار بگذاريم و نرخ رشد جمعيتمان را بالا ببريم تا جمعيت شهرمان در نوبه ي ديگر به 125 هزار نفر برسد.
من به كنار به نظر شما بيرجند ( خراسان جنوبي )چند نفر نفوس داشت كه استان شد!                                   ( براي ما آرزوي سلامتي بكنيد )

 

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 14:22 | لينک ثابت |

نيم الي يك ساعت تأخير در شروع جلسات و برنامه هاي ما، عادي شده است و حتي پاره اي اوقات نشانه ي فوقانيت تأخيركار است و چنين مي نمايد كه طرف خيلي مشغله دارد و در انتظار گذاشتن حضار كه مدام بگويند و بشنوند كه چرا فلاني دير كرده و همه منتظر فلاني هستند.
هر برنامه اي در هر كجا و هر زمان منعقد مي شود، حتماً‌ بايد مسئولان دعوت شوند و عجيب و غريب اين كه حتماً بايد سخنراني كنند. مهم نيست كه مسئول در پست سياسي است يا انتظامي و يا اجرايي. بايد سخنراني كند. حتي اگر محور و موضوع برنامه هنري باشد و علمي. بدون سخنراني نمي شود.
تازه نيازي هم نيست كه مسئول خطيب و اديب تبحر در موضوع برنامه داشته باشد،‌او حرف هاي تكراري خود را مثل برنامه هاي قبل ( كه مثل شعر « پندت دهم فراوان » ازبر نموده ) با آب و تاب و خواب در ميكروفن خواهد دميد.
و اما در آسيب شناسي حضار و جلوسندگان و گوشندگان و نيوشندگان: آغا جان در جلسه حرف نزني اموراتت نمي گذرد؟ خجالت نمي كشي حرف مي زني؟ به تو ياد نداده اند كه وقتي يك بزرگ تر و حتي كوچك تر حرف مي زند، بقيه گوش مي كنند و يا لااقل سكوت مي كنند.
نشان داده ايم كه براي هماهنگي اخلاقي و فرهنگي با پديده ها و ابزار نوين زمان زيادي را بايد تلف كنيم. آغا جان وقتي وارد جلسه اي مي شوي، گوشي ات را خاموش كن و يا آهنگش را ببند و يا در آن لرزاننده بگذار. آخه اين چه فرهنگي است كه آهنگ گوشي ات را تا آخر مي كشي و حضار را متوجه خودت مي كني؟ خجالت بكش و آب شو و به زمين نفوذ كن. مي چرخي و به روي كاشي ها تف مي كني، آن هم در جلسه اي معتبر كه عده اي بزرگ تر از تو حضور دارند. اي بميري و خلاص شود زمين از تو!
در مراسم كلنگ زني هتل سخنران آخر به ستوه آمد و گفت كه اگر همهمه ها تمام شود، قول مي دهم زود حرف هايم را تمام كنم. من از خجالت آب شدم. حق اين بود كه الآن نام آن همهمه گران را اين جا فاش كنم تا آبرويشان برود.
تازه وقتي در جلسه موز و قرابيه  و آلما آب انگوري مي دهند،‌ لازم نيست با آن ها بازي كني و يا نشان دهي كه اين چيزها خوشآيند تو نيست. آخه بي ادب آدم با پاكت سانديس و قميش آن بازي مي كند! تازه خجالت نمي كشي، مثل بچه ها دو تا شيريني برمي داري!
من نمي دانم چرا يك رديف صندلي مرغوب در جلو مي چينند و در رديف هاي بعدي صندلي متوسط مي گذارند. چرا رؤسا هميشه جلو مي نيشنند. البته اين تقصير تاريخ است. در طول تحصيلات من به چشم ديدم كه ناظم بچه هاي رنگي را در رديف جلو مي چيد و رفته رفته تا ته كلاس رنگ بچه ها كم تر و كم تر مي شد و رديف آخر كه اصلاً رنگ بر سيما و البسه نداشتند. جالب اين كه بعداً نمرات هم اين گونه توزيع مي شد. چنين است كه از رديف جلو تا آخر درجات كم تر و كم تر مي شود و در رديف‌ آخر سرباز صفر مي نشيند و كارمندان جزء.
اي مسئول عزيز، اگر مسئول ريزتري پيشنهاد سخنراني در برنامه اي را داد، حتماً منظورش اين نيست كه تو صد درصد بايد سخنراني كني. تعارف است. قبول نكن. بگو از سخنان صاحب فن استفاده مي كنم. خوب ياد دارم كه جلسه اي ترتيب يافته بود براي طرح مشكلات هنر و هنرمندان منطقه از زبان فعالان آن عرصه و در حضور مسئولان. آغا جان مسئولان به نوبت هر كدام 20 الي 30 دقيقه صحبت كردند و بعد برخي براي سخنراني در جلسه ي ديگر (!) رفع زحمت كردند و قرار شد هنرمندان هر كدام 5 دقيقه صحبت كنند.
حتي من مسئولي در آرشيو ذهن دارم كه در همايشي هنگام اعطاي جوايز با موبايل حرف مي زد و جايزه را با يك دست اعطا نمود. ( شما را به خدا من آن موقع نبايد آب مي شدم و به زمين نفوذ مي كردم )
كاش بشود يك دوره ي كارآموزي زير عنوان آداب جلسه براي برخي از مسئولان بگذارند. بابا چه اصراري داري كه حتماً بايد سخنراني كني؟ آيا نمي بيني چند دقيقه بعد صدا به صدا نمي رسد؟ تازه اگر براي سخنراني جلو رفته اي، چه لزومي دارد كه از تمامي فرنشينان با ذكر نام و نشان تشكر كني! و پيش و پس اسامي را صفت باران كني! و اي مستمع و جلوس كرده ي جلسه! در جلسه حرف نزني، مي ميري؟ كج و كوله مي نشيني؟ عين مار خم و راست مي شوي؟
ضمناً آهنگ گوشي هر كس كمي تا قسمتي بيوگرافي اوست. من خودم اوايل كار مثل امضاي دوره ي جواني مرتب صداي گوشي را عوض مي كردم و دوست داشتم در جمع و حضور ديگران ( خصوصاً باجناق ) زنگ بزند، اما حالا فهميده ام كه صداي گوشي فقط براي كسب اطلاع خود من است، نه ديگران.
آخه بازي با موبايل هم شد كار! آن هم در جلسه و همايش. الكي به سمت گوش مي بري. بابا جان همه ي آن ها كه در اطراف تو هستند، يكي عين مال تو دارند. گوشي را به كمر اگر مي بندي، آن را درست به جانبين ببند، نه مقابل شكم ( كوچك ). عين اسلحه ي كمري نبايد به چشم بيايد.

آگهی

زریاب آسان ياب
دستگاه فوق العاده پيشرفته براي رؤيت انواع زرجات و عتيقه جات درون زمين
با تخفيف استثنايي و نصب رايگان و خدمات پس از فروش
بشتابيد به سوي قره داغ كه اندرونش از زر پر است. با دستگاه هاي زرياب ما همه گونه آثار تاريخي و اقتصادي پنهان در زير زمين، عيان مي شود.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 17:33 | لينک ثابت |
پس از سعي وافر در استخراج نان از سنگ، و آسياب كردن گوشت زرد، دمي افقي شدم. ساعت 21 و 30 دقيقه به وقت نصف النهار رهاي عليا بود. با فرياد منزل، در حالي كه مي گفت «آي كيشي كوچه ده قئرقندي » چرتم شئرخ برداشت. خود را به كوچه رسانديم. دو همسايه ي خاوري و باختري ما براي مناقشه سنگر گرفته بودند. سلاح گرم و سرد و حتي ولرم به همراه نداشتند و به نظر مي رسيد،موضوع با گفتمان حل خواهد شد. ماجرا از اين قرار بود كه گربه ي همسايه ي خاوري، صبح ها كيسه ي زباله ي همسايه ي باختري را مي درد و محتويات مجاز و غيرمجاز آن را در كوچه پخش مي كند.
گفتم: باختري جان، زباله است ديگر. ظهر نشده،‌جمع مي شود. گفت: اي آقا، شايد من زباله ي خصوصي دارم. كيسه ي زباله ي هر كس جزو حريم خصوصي اوست.
خاوري گفت: اصلاً كي گفته اين گربه مال ماست و باختري داد زد كه: خودم چندين بار او را در حالي كه از پشت پنجره و فراز ديوار شما در حالي كه محتويات حياط ما را ديد مي زد،‌ديده ام.
يك همسايه: آقايان، گربه عامل انتقال ميكروب است. بكشيد. يكي از خاورزاده ها دَينك بركشيد كه:هيچ دفترخانه اي ثبت نكرده آن ازدواجي را كه ثمره ي ذكور آن بتواند گربه ي ما را بكشد.
يك همسايه ي ديگر:اي مردم، در شهرهاي بزرگ براي كنترل جمعيت گربه جات، يك بلايي سر آن ها در مي آورند كه ديگر بچه دار نمي شوند. خوب فردا اين گربه لابد چندين گربه ي ريز و درشت در برنامه ي كاري خود دارد.
در اين حين گربه در بالاي ديوار ظاهر شد و تعادلش به هم خورد و به كوچه افتاد ( بين خودمان باشد،‌باختري ها قبلاً او را گرفته و سبيل هايش را كنده بودند و به همين خاطر نمي توانست تعادل خود را حفظ كند.) در اين حين منزل باختري دمپايي بر كشيد و بر سبد گربه كوبيد.
الهي كه چنين همسايه هايي نصيب باجناق هم نشود. منزل خاوري چون آتشفشان فوران كرد. چه چيزها كه نمي گفت و حتي خطاب به منزل باختري گفت: اي بدبخت خجالت نمي كشي زن اين بي عرضه شده اي؟( ضمن اشارت به شوهر او )  همين شوهر تو در دوران جواني عاشق من بود و حتي چندين بار براي من مكتوب نوشته بود، و بارها  براي هم اشعار عاشقانه خوانده ايم.بعد كه من تحويلش نگرفتم‌به تو رجوع كرده است.
سلاح ولرم از طرفين به هوا برخاست.يكي از خاورزاده ها دينك بر سر يك باختري كوفت و از طرف مقابل پشه كش پاشيده شد كه بعداً معلوم شد اسپري چشم سوزانه بوده است.
افكار عمومي داشت به سمت باختري ها متمايل مي شد كه يك خاورزاده، آجر از پشت درب خويش بر كشيد و بر سر خويش كوفت و فرياد كه: كشتند، مرا كشتند و در اين حين خاوري ديگر يقه ي خان باختر را گرفت كه : دئمه لي شهربانا يامان دئدين هَه،‌دودمانت را به باد مي دهم. در اين حين از جيب خود شكايت نامه ي حاضري و پيش ساخته درآورد و نام باختريان را از بزرگ و كوچك و خرد و كلان و طفل و جوان و مذكر و مؤنث در آن آورد و به سوي كلانتري روانه شد.
تماشاگران به عنوان يار دوازدهم تيم هاي درگير، واقعاً اخلاق تماشاگري را رعايت مي كردند و در كار طرفين درگير دخالت نمي كردند.
گزمه ي محل نيز حاضر بود و گفتم: اي گزمه ي عزيز، شايد اين دعوا تصنعي باشد و همين حالا، سارقان در كوچه هاي ديگر مشغول اسباب كشي هستند. سريع بر زين موتور جهيد و از كادر خارج شد.
يكي گفت: به 110 خبر دهيد و ديگري: نه آقا خودمان حل مي كنيم. الآن كارها به خود مردم واگذار مي شود. پروسه ي دادرسي طويل است. ما كه براي محله گزمه استخدام كرده ايم. خوب يك محتسب نيز استخدام مي كنيم.
ديگري گفت: آقا اين كارها يعني چه؟  و ديگريِ ديگر: چرا كه نه! ما كه براي رتق و فتق امور محله و عمران و آبادي آن رأساً دست به كار مي شويم و خودمان را ياري مي دهيم. بقيه ي كارها را هم خودمان انجام مي دهيم.
دعوا فراموش شده بود و اين گوشه بحث مديريت محلي داغ بود و يكي گفت: اصلاً بياييد، يك محله داري و يا محله باني تأسيس كنيم. مثل شهرهاي اوليه و حتي مي توانيم انتخابات محله بان يا محله دار هم برگزار كنيم.
طرفين درگير آتش بست داده بودند و مشغول مداواي مصدومين و مجروحين خويش بودند.من براي امور استخراج نان،‌نيرو لازم داشتم، در نتيجه به منظور استراحت و تجديد قوا،‌ به خانه رفتم.
صبح خاوري مرا به كوچه كشاند كه: اين برگ را امضا كن كه شاهد بوده اي ديشب دودمان باختري با ما از در كشتمان برآمدند و تهمت و افترا زدند.
گفتم: خاوري جان،‌من بايد با رفيق حياط مشورت كنم. به اندرون بازگشتم و قبل از مشورت، باختري مرا به كوچه كشاند كه: اين مرقومه را امضا كن كه:دوش حريم ما بارها مورد تجاوز خاوري ها قرار گرفته و خسارات رواني و جسماني قابل توجهي بر ما وارد شده است. به بهانه ي قبل وارد خانه شدم و رفيق حياط گفت: اي مرد مرقومه ي هر كدام را امضا كني،از دست ديگري رهايي نداريم.گفتم: تو نامه ي خاوري ها را امضا كن و من مال باختري ها را.
گفت:مي داني كه در مرقومه ي خويش خسارات متفقين و دول محور جنگ جهاني دوم را فهرست كرده اند. ما نمي توانيم چنين چيزي را تأييد كنيم.
ورثه گفت: اي پدر خودكاري اختراع شده است كه پس از مدت كوتاهي از تحرير،‌جوهر آن محو مي شود. امضا كنيد، قبل از آن كه پاي آن مرقومه به كلانتري برسد،‌امضاي شما پريده است.
چنين كرديم و علي الحساب از مخمصه گريختيم.
نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 22:0 | لينک ثابت |

ديوار خانه را خط نمي زنيم
بلند نمي خنديم
شلوغ نمي كنيم
لامپ اضافه روشن نمي كنيم
خواهرم مي گويد:
بابا انار دارد
بابا خانه ندارد
مادرم ظرف مي شويد
انتهاي خنده اش نامفهوم
تازه مي فهمم من:
« زندگي شستن يك بشقاب است.»
در چند و چون زمين و مسكن مانده بوديم و رفيق حياط گفت: مشاوره را براي همين مواقع اختراع كرده اند، به مشاوره ي املاك رجوع كنيم.
اولين مشاور گفت: خريد 20 ميليون، فروش 22 ميليون، البته به اضافه ي دستمزد
گفتم: مگر طلا معامله مي كنيم. گفت: طلا كيلويي چند عموغلي! زمين را بچسب كه طلا را پؤسگوردوب!
يارو قبل ازعيد گفته بود زمينش را 15 ميليون بفروشم، حالا بعد از عيد مي گويد: 25 ميليون. طلا اينقدر گران شده است؟
قطعه زميني را كه چهارماه قبل به 12 ميليون فروخته بوديم،‌در نقشه ي او انگشت گذاشتيم و گفت: 20 ميليون قيمت فروش آن است!
اينجا بود كه سخت مشاوره زده شديم و حال، پول خريد زمين خودمان را هم نداشتيم. لب از بيني جلوتر به كلبه ي استيجاري رجعت كرديم. حال شما بفرماييد كه من چگونه بي ستون بنويسم؟
دَلي شي تان گفت: چادري بخر و در محوطه ي خالي مقابل فرمانداري سكني بگزين!
با رفيق حياط به شور نشستم و گفت: اي مرد، من براي تو نگرانم،‌انگار عقل سالم در بدن تو نمانده است،‌صدبار گفتم ورزش كن. مي خواهي مقابل فرمانداري تحصن كني! مي خواهي همين نفت باريكه را هم قطع كنند!
در علت صعود موشكانه ي قيمت زمين در اهر تحقيق كردم و نتيجه اين كه: كلهم پوسته ي اهر تا دم جبه ي زمين، طلاست و يك منبع آگاه ( كه نخواست نامش فاش بشود ) گفت: اندرون سطح توپوگرافي اين شهر آثار تاريخي و اقتصادي عظيمي خفته و هر كسي مي خواهد،‌در آن خانه اي سازد و به حفاري بپردازد!
حتي در تواريخ مضبوط است كه: نام اهر از نام يك نوع گياه گرفته شده و مرغان چون اين گياه خوردندي ، تخم طلا گذاشتندي!
كاش موقعي كه نماينده ي اهر گفت: « بيش از نيمي از معادن طلاي اكتشافي كشور در ارسباران است » به جاي گياه خواري و گوشت خاري، زمين خواري مي كردم.
آري اي اخوي ها و اخويات ( به قول صادق خان ) مرا دردي است اندر دل كه خدا نصيب باجناق هم نكند.
اگر ناراحت شديد،‌ قاداز منه گلسين. عجالتاً اخبار زير را بخوانيد و به غني سازي اوقات فراغت بپردازيد.
*خبرگزاري فارس: دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام گفت: تغييرات وسيع اداري مطابق گرايشات سياسي ممنوع مي‌شود.
بي ستون: سفارشات اقتصادي چطور؟ با اين حساب نمايندگان برخي مولك ها چون اعلمي بيكار مي مانند و بايد بر مسائلي چون ماجراي تاسوكي در سيستان و بلوچستان تذكر بدهند!
*خبرگزاري فارس: استاندار آذربايجان شرقي: تمام رؤساي ادارات شهرستان تبريز از اين پس بايد در تفرجگاه« ائل گلي» ورزش صبحگاهي انجام دهند، اما چنانچه مديري از انجام اين امر خودداري كند، توبيخ خواهد شد.
بي ستون: اوزون گولسون تبريز! سنده نه ايشلر واريميش.
*ميراث فرهنگي: فياض بخش، عضو کميسيون علوم و تحقيقات معتقد است: عملکرد سازمان يونسکو در اين زمينه که سال مولوي را به نام ترکيه به ثبت رسانده، يک خيانت بزرگ فرهنگي محسوب مي شود
بي ستون:آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟ و البته « دالدان آتيلان داش » به « توپوغ » مي خورد.
* نماينده اهر: جوانان در انتظار اقدامات عملي براي رفع مشكلات‌ شان هستند.
( ايسنا 04/10/84 )
نماينده اهر: جوانان در انتظار اقدام‌هاي عملي براي رفع مشكلات خود هستند.
( ايرنا:23/01/86 )
بي ستون: آي جاهئل! مونتظير قالان گوزلريوه بي سوتون قوربان بالا!
استاد ما صادق جعفري كه انگار صندلي او در شورا براي تمامي ادوار محفوظ است، گفت:
اهره، اهر دييللر                 اهره، شَهَر دييللر
شوربايا نه سالسان آخشام     اوني سَحَر دييللر

و بي ستون تب كرد:
اهره، اهر دييللر                 اوندان بَتَر دييللر
اوزي چيلپاق دولانار            اؤزگه ني بَزَر، دييللر
سفره سينده سوغان سو      تورپاغئنا، زَر دييللر
ياد گَله ني تومارلار              بالاسين اَزَر دييللر
او گون كي شنليك گَرَك      دوداقئن بوزَر دييللر
داش آتانا،‌قاش آتار                يامانا دوزَر دييللر

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 19:1 | لينک ثابت |

«سلام.من یکی از خوانندگان پروپا قرص گويا هستم.
...مي خواستم اين نكته رو بگم كه دیگه گويا مثل گذشته تند وتيز نيست.(به عقيده ی من نشريات تأثير گذار نشرياتي هستند كه حرف های صريح و رک را بزنند.) شهر ما به چنين نشرياتي نيازمند هست و گويا در سال اول انتشار خود اين رک بودن را داشت ولي مثل اين كه كم كم  دارد اين مشخصه را كه باعث تمايز آن با معدود نشريات شهر ما ميشد از دست ميدهد.پس لطفاً مواظب باشيد.وقسمت بي ستون شما هم تازگی ها کمي از بار طنزش کاسته شده (بيمزه شده)یک فكری هم برای آن بكنيد، چون یکی از اركان گويا است.ميدانيد كه هر چه قدر یک مطلب طنز آميزتر باشدمي توان در آن مسائل زيادی را گنجاند.»
اين مطلب را « علي » آقا در وبلاگ بي ستون نوشته و ما را حسابي شرمنده كرده است علي آقا، حق با شماست، چاشني ما ته كشيده و اين كندي كه احساس مي كنيد، چه بسا نتيجه ي تندي اوليه است. هر چه باروت در كيسه داشتيم، دَر كرديم و حالا دستمان رو شده است.راستش را بخواهيد، صبح تا شب فكر مي كنيم و كوچه پس كوچه ها را مي گرديم، اما دريغ از يك سوژه ي نيم بند!
طرف هاي انتقاد و تُذكار ما، به جاي لجاجت با ما، دست به ساخت و ساز زدند و به آباداني مُلك پرداختند و حسرت يك سوژه ي ناب را بر دل ما نهادند.
مديران خط ما را خوانده اند و دست از پا خطا نمي كنند، همه چيز به قاعده است و امورات مي گذرد. از طرفي انشاي نانوشته غلط ندارد. بايد حركتي باشد و انحرافي صورت گيرد، تا ما درشت كنيم و آن ها درست.
قاپو قاپوني دويمور      هئچ كيم قوناقي سؤيمور
قوناقليق اولوب چتين     پيشيرمك اولمور اتين

 القصه اين شماره سرمان به نامه نگاري گرم شد و قابل عرض اين كه: نوروز فرا مي رسد و هزاران تن آجيل و ميوه تبديل به احسن مي شود، ميليون ها بار روچسباني صورت مي گيرد و هزاران كيلومتر راه روي مي شود. آري مردم روي بر روي هم مي چسبانند، در حالي كه كيلومتر ها از هم فاصله دارند.با عجله به خانه ي هم مي روند و در مي روند و دوباره همان آش و همان كاسه.انگار گرد استخوان باجناق بر مُلك پاشيده اند.
ايده توشوب قاقاليقدان      ائولر دوشوب آقاليقدان
قديم ها، ميهمان سر زده مي آمد و با مشتي « ايده » و « قوري توت » و چه بسا « قورقا » چه قدر خوش به حال ميهمان و ميزبان مي شد و امروز اما، بچه هاي خود را به جاي«  لولو » و « قورت » از ميهمان مي ترسانيم و حتي خودمان هم از آن مي ترسيم و ميهمان هيچ خرجي نداشت، خاطره اي دارم از يك بار دعوت باجناق به شام، كه 1250000تومان قرض توي دست من گذاشت و شرح آن مجالي ديگر مي خواهد.
پيش از نوروزِ ما، غربي ها روز والنتاين داشتند و بر دوستي تأكيد كردند و براي هم هديه دادند.و اين رسم به آب و خاك ما هم نفوذ كرده و دوستي هاي بومي و مجاز ما را تحريف مي كند.
ياد حيدربابا افتادم و شاعرش كه گفت: حيدربابا شيطان بيزي آزديريب   محبتي اوركلردن قازديريب
آري و دوباره آري كه: سلام ها از رطوبت خالي شده اند و چشم ها از نگاه تهي. يادم آمد، استادي مي گفت، ما هفتاد نوع نگاه داريم و خوب كه فكر مي كنم، مي بينم، تعداد نگاه هاي ما از تعداد انگشتان دست فراتر نمي رود.تازه اين در حالي است كه از اين تعدادِ انگشت شمار، بخشي غيرمجاز و بخشي مجاز است و در اين صورت ما يك نوع نگاه داريم و آن همانا ديدن است.
بسيار مي بينيم در سيما ( معادل فارسي تلويزيون ) كه دو تن كه با هم سخن مي گويند، چنان كه از جنس مخالف باشند، به زمين مي نگرند و حداكثر به كفش هاي هم خيره مي شوند و حرف مي زنند.من ديده ام خبرنگار خانم را كه ميكروفون بر دهان مسئولي( كه آقا بود )گرفته بود و او در حالي كه چشمش به سمت مخالف بود، صحبت مي كرد.
آري و باز آري كه: ما چون به چشمان هم نگاه نتوانيم كرد، دروغ از راست چندان معلوم نمي گردد، چرا كه اصولاً چشم ها ترجمان دلند و خوب مي دانيم كه « گوزلر يالان سويله مز »، در نتيجه در قال مي مانيم و از حال هم خبردار نمي شويم.
راستش ما براي نگاه كردن، فرهنگ سازي نكرده ايم. طفل كه بودم، قنبر شكايت پيش معلم برد كه اين ( من ) به من نگاه مي كند و او  گفت: شما از كجا فهميديد كه اين به شما نگاه مي كند، پس اول خودت به اين نگاه مي كردي كه متوجه شدي، اين به شما نگاه مي كند. خلاصه قضيه آن قدر فلسفي و قاراشميش شد كه از خير نگاه و نگاه كردن گذشتيم و اين شد كه نگاه كردن را بلد نشديم و حتي روز خواستگاري هم خجالت كشيديم چشم در چشم مادربچه ها ( بالقوه ) بدوزيم و دو خط ارتباط نمي توانيم با مردم برقرار كنيم و روابط عمومي مان اين همه ضعيف است.
و حسن ختام اين مقال اين كه:
باخمـا منه بـاخمـا مــنه         شيمشك كيمي شاخما مــنه
كيپريك قويوب كمان قاشا        شيلليك ائديب تاخما مــنه
___________________________________
از همه ي آن ها كه سري به وبلاگ بي ستون زدند تشكر مي شود، مخصوصاً آن ها كه نظر دادند. لطفاً تعارف نكنيد و تعريف نكنيد، سردبير از انعكاس تعاريف خوشش نمي آيد، لذا بيش تر نقد كنيد و اشكال تراشي نماييد.
راستي، كوپن ( كالا برگ ) سيب زميني اعلام شده، اگر حوصله ي صف كشيدن نداريد، زنبيل برداريد و شتاب كنيد.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 20:3 | لينک ثابت |

از مجلس ترحيم شهروندي بر مي گشتم و هنوز برخي از صداها و سيماهاي آن مجلس در دالان آرشيو ذهنم حواس مرا مشغول داشته بود. پس از قرائت فاتحه نيم خيز شده و مرتب سر تكان مي دادم تا صاحبان عزا مرا ببيند و در فهرست داشته باشند، اما نديدند و موقع خروج هم آنقدر باسان باسان (1) شد كه رؤيت نشدم و زحمتم هدر رفت. اين كار نيكويي است. 25 درصد مراجعين به مجالس ترحيم و تذكر ناآشنا هستند و به عبارتي مردان عصر پنجشنبه هستند.اين براي كساني كه كسي را ندارند دلگرمي است.مراجعه ي آشنا و ناآشنا به اين مجالس باعث مي شود كه در پشت سيماي اندوهگين صاحبان عزا، اندكي خوشوقتي باشد و كمر آن ها زير بار غصه خم نشود. من به چشم ديدم، خوشوقتي آن ها را، وقتي تابلوها مي آمدند و بزرگ تر از نام مرحوم، نام و نام خانوادگي و سمت و مقام تابلوآورنده به چشم مي خورد.و نيز يكي از آن ها را كه با چه سرعتي پيتيك (2) به اشعارخوان رساند كه: آقاي …..هم مجلس ما را مزين كردند ( به گمانم با گونه هاي سرخش ارتباط داشت ) و يا وقتي كه خود اشعارخوان بدون هماهنگي با صاحب مجلس گفت: آقاي مهندس …..هم مجلس ما را منور كردند،( به گمانم با سر شيشه اي او ارتباط داشت )13 درصد غرور در شانه هاي مردان ايستاده در طرفين درب قابل محاسبه بود.و يا وقتي كه خيل امضاي ذيل تومار اعلاميه و نام كارخانجات و شركت ها و ادارات و دانشگاه ها و مراكز نظامي و انتظامي و مدارس و محلات خوانده مي شد، حجم كالبد آن ها افزايش قابل توجهي نسبت به جرمشان پيدا مي كرد. سر مبارك ما هم كه به خاطر كمال همنشيني با سردبير موي اندك خويش را ريخته، تا نشان دهد كه سر دانا موي نگه نمي دارد، از شدت سرما يخ بسته بود، در رأس كالبد منقبض شده فرمان مي چرخاند.در اين حين انگار كه سرب داغ بريزند بر قطعه اي يخ، نقطه اي از سرم « جز » ( به سكون اول و دوم ) كرد.دست بر سرم كه كشيدم، متوجه شدم حالت مايع دارد و كمي تا قسمتي اسيدي. كارشناسي نكرده، معلوم بود كه كلاغي آفتابه برداشته و رفع حاجات نموده است. اين كلاغ ها از نوع « آلا قارقا » هستند و از پرندگان مهاجر محسوب مي شوند.همان موقع ياد خبري افتادم كه شب قبل در خبرگزاري ها خوانده بودم و آن، اين كه مي خواهند پرندگان مهاجر را سرشماري كنند.به خاطر سپردم كه اين موضوع را در بي ستون بنويسم. بنويسم كه اهر بجنبد و حقش نرود. شايد بودجه اي براي سرشماري هست و حتي اهر به عنوان شهر كلاغ زده مي تواند از كانال مخاطرات طبيعي وام و تسهيلات قابل توجه بگيرد. كما اين كه هجوم ملخ يك مخاطره ي طبيعي است. كلاغ ها پياده روها و خيابان هاي ما را كثافت كاري مي كنند و كلي خسارت مي زنند. حالا بي خيال اين كه چرا از بين انواع پرندگان مهاجر فقط « آلا قارقا » به اهر مي آيد و اين همه در خيابان ها و پيادروهاي آن، كرمليك (3) مي سازد.و حتي خواندم كه در شهرهاي بسياري پرندگان مهاجر زيبا موجب رونق گردشگري فصلي و ورود پول مي شوند. به نظر من باز نبايد نااميد بود، مگر: قَجَله چه كم از بولبول دارد قالقان چه كم از گول دارد كلاغ طويل العمرترين موجود است و شايد هستند گردشگراني كه عاشق ديدن اين هايند. ما بايد گردشگريابي كنيم. بگذريم اين ها را در بي ستون مي نويسيم.با اين فكرها به خانه رسيدم و شرح ماوقع به شريك زندگي كردم و اسباب شادماني او و وراث را فراهم ساختم.و ساعاتي در وجه سرِ ما و ارتباط آن با روغن و باميه و مريض خانه سرود خواندند.( در اين دوران كمبود ابزارآلات شادماني ). صبح، هنگام تناول صبحانه، شريك زندگي گفت: اي مرد، ديشب در تب مي سوختي و اين ابيات مي دوختي!:

آيري شهره دُرنا گئدير                بيزیم شهره آلا قارقا 

سندن سوواي بيزيم      يوردي كيمدي يادا سالا قارقا

 خيابانا مالات توكوب            چك اوستوندن مالا قارقا

 اسيد قئغين آخاجلاردان          توك باشلاري دالا قارقا

 اوغري گلسه بيلن اولماز        سن بوشهري تالا قارقا

غربت رها اولكه سيني            سالوب يامان حالا، قارقا

يوخ قاباغا باخماق اوزي             دونوب باخير دالا، قارقا

 بولبوله داش دَيَن يرده               گرك سازين چالا قارقا

 الينده وار آفتاباسي                    گليب بوردا قالا قارقا

 سنه اَيري باخان اولماز       خوش گليب سن بالا، قارقا

بعد از اين هر از گاه كلمه اي از دهانت مي پريد، ولي بيت نميشد، فكر كنم، قافيه كم آورده بودي! گفتم: آدم بيدار كه قافيه اش تنگ مي آيد، چه رسد به آدم خواب! راستي سال ها پيش قبل از ازدواج كه تبم بالا بود، شعري داشتم و حال قصه ي غصه ي من است:

سكوت باغ را

هر از گاه قارقار خشك كلاغي مي شكند

و باغبان پير

 امسال نهالي نكاشته است.

 دُم نوشت:

 1) ترافيك

 2) برگ نوشته

 3) كرمليك ( به فتح اول و سوم و سكون باقي حروف ) فضولات حيواني كه روي هم ريخته شده و تسطيح گشته و مرحله ي خشك شدن را طي مي كند، تا بعداُ در قطعه هاي مورد نظر برش دهند و براي سوخت در تنور آماده سازند.

نوشته شده توسط جعفر خضوعي در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 22:41 | لينک ثابت |
 
business article