پایان خدمت معلمان را این همه اصرار چرا ؟!
جایگاه و اعتبار و احترام معلم در وجود نسل بزرگسال و میانسال امروز ارزنده است. معلمانی به معنای واقعی کلمه « معلم » که تمام شخصیت ما را راهبر بودند. معلمانی که سال ها در مناطق و مقاطع مختلفه تجربه آموخته بودند و حاصل ربع قرن تجربه را به شاگردان خویش ارزانی می داشتند. سیما و سیرت آراسته و رفتار متین و بزرگوارانه داشتند. آن ها معلمِ عالمی بودند و اثرگذاری عمیقی بر شاگردان داشتند. دانشسراها و مراکز « تربیت معلم » رسالت خود را به خوبی انجام می دادند و دانشجویان علاقه مند را پس از کسب علم و فن و درک هنر معلمی به مدارس گسیل می داشتند. آن ها سی سال خدمت می کردند و حتی پس از بازنشستگی هم جامعه را از تجارب خویش بهره مند می ساختند.
بهار 74، دانشجوی ترم آخر رشته ی علوم اجتماعی در مرکز تربیت معلم شهید مطهری مراغه بودم. در حیاط پُر گل قدم می زدم که رئیس مرکز با آن صدای بزرگش صدایم زد. پیشش رفتم و گفت کمی حرف بزنیم. ضمن صحبت سؤالی از من کرد. او که دانش آموخته ی جامعه شناسی بود، پرسید « شما با دو سال قبل که وارد این مرکز شدید، چه تغییری کرده اید؟» من از پایین بودن سطح آموزش گلایه داشتم و اما از تغییر پندار و رفتاری که یافته بودم، ابراز رضایت کردم. چند استاد داشتیم که « معلم » بودند و من « جوهر » معلمی را در آن ها حس کرده بودم. به واقع اگر ما همان رشته ی تحصیلی را در خارج از تربیت معلم می خواندیم، چنین نمی شدیم. بگذریم از برخی برنامه های این مراکز که اثرات معکوس داشت.
چند سالی است که بخشنامه پشت بخشنامه می آید و معلمان را به بازنشستگی پیش از موعد دعوت می کند. مردان با « 25 سال » و زنان » با « 20 سال » خدمت می توانند بازنشسته شوند. تعداد بازنشستگان سی ساله و پیش از موعد در سال از یکصدهزار نفر تجاوز می کند و اما طبق قانون یک سوم این تعداد در آموزش و پرورش استخدام رسمی نمی شوند. مراکز تربیت معلم فعال نیست. از آن برنامه ی حساب شده برای تربیت معلم نیز خبری نیست. سازماندهی انقباضی چنان مورد تعقیب است که حالا آزمایشگاه های دبیرستان ها متصدی ندارند و معلمی که 15 سال خدمت کرده، حالا با مدرک دکترا مازاد اعلام می شود. از سوی دیگر بخشنامه ای صادر می شود و از « بازخرید » فرهنگیان سخن می گوید. شوق عجیبی برای واگذاری مدارس به بخش خصوصی و فراوانی مدارس غیرانتفاعی جان گرفته است و آن هم در حالی که طبق قانون اساسی دولت مکلف به آموزش رایگان تا پایان متوسطه است. هزاران معلم حق التدریس با حقوق ناچیز در حال خدمت هستند و به نظر می رسد خدمت آن ها با حقوق ناچیز که ادعا و مطالبه ی محکمی هم نمی توانند داشته باشند، مزه ی خوبی دارد. انواع مدرسه و انواع معلم درآمده اند. معلم حق التدریس، معلم نهضت، معلم شرکتی، سرباز معلم و... که انگار همه برای این است که معلم باری برای دولت نباشد و به عبارتی کارفرمای خصوصی داشته باشد و او باشد بخش خصوصی!!
اکنون به راحتی می توان فرق « مدرسه » و «آموزشگاه » را دریافت. اکنون مدارس ما آموزشگاهی بیش نیستند.آموزشگاه هایی که « تعلیم » می دهند و اثرگذاری « تربیت » ی چندانی ندارند. حالا دیگر مادرانی که بدرفتاری فرزند خویش را به مدرسه و معلم نسبت می دادند، آسوده باشند که فرزندشان راه از بیراه ها می آموزد. در مدرسه « نمره » همه چیز است و در واقع هیچ چیز نیست! همه می دانند که حالا دیگر « بیست » ، « بیست » نیست. و به عبارتی بی گمان آنجا آبی ، آبی نیست! معلمان ما چنان زیر بار اقساط درگیر شده اند و چنان خسته اند که وقت و حوصله ی واکس زدن کفش خویش را نیز ندارند. معلمانی که با 500 هزار تومان حقوق نمی توانند آسوده خاطر و فارغ از مشکلات زندگی سر کلاس حاضر شوند، معلمانی با حقوق 100 هزار تومان چگونه از عهده بر خواهند آمد و چگونه فرزندان ما را راهبر و راهنون خواهند بود. مدرسه ای است که لیسانس حقوق با حقوق بسیار ناچیز مستخدم اوست. برای مدرسه چایی درست می کند و مدرسه را جارو می کند. معلم هم نیامد به کلاس می رود و خرده فرمایشات مدیر را هم انجام می دهد. خُب همه از چنین فرهنگی مطیعی خوشمان می آید! معلم حق التدریسی که به جای 400 هزار تومان، 100 هزار تومان می گیرد و غُر نمی زد و اعتراض نمی کند و شکرگزار هم که هست. حالا به زعم برخی، چه از این بهتر!
این چه اراده و رویکردی است که علاقه مند است آموزش و پرورش از نیروهای با سابقه و رسمی خالی گردد. نیروهایی که در حد خود وزن اجتماعی دارند و وزنه ی مدنی محسوب می شوند و می توانند در شئون مختلفه ی کشور تأثیرگذار گردند.

